شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
]]>عکس های سفرم اینجاست.

.
جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۸۷
]]>چند بار خیز برمی دارم تا "مثلا نقدی" بنویسم به فیلمنامه "ترانه مادری". پیرنگ وگره و ریتم و... .
تلویزیون پشت صحنه اش را پخش می کند و خانم فیلمنامه نویس را می شناسم. دلم کلی غنج می رود و بعد از ظهرهای تابستان 83را به یادم می آورد.خانم پارسافر،همکلاسی خوش اخلاق کلاس فیلمنامه نویسی که همیشه بعد از کلاس من را با ماشینش می رساند وبیشتر این فاصله نیم ساعته با گپ زدن درباره شخصیت های طرح هایمان پر می شود...
تصمیمم عوض می شود و می نویسم:
فیلمنامه ترانه مادری حتی حتی حتی اگر خیلی هم عالی نباشد،به عنوان اولین اثر نویسندگانش،فوق فوق فوق العاده است.
.
سه شنبه 12 شهریور 1387
.اشکال کار اینجاست که هیچ کداممان نمی ترسیم.تو از فراموش شدن و من از فراموش کردن.این روزگار لعنتی هم نمی ترسد.نمی ترسدآن قدر دور خودش بچرخد تا سرگیجه بگیرد.تا هی تکرار شود و تکرار شود و تکرار شود.تا هی دسته گل های رنگارنگ به آب بدهد و ما هی تف کنیم توی صورتش.
و باز هی تو از توی خاطره های من رد می شوی و من هی چشمهایم را می بندم.هی رد می شوی و من هی بهت فکر نمی کنم.تا اینکه سرم سنگین می شود.انگار در ذهنم تکثیر شده ای.بلند می شوم و قاب عکس را از روی دیوار بر می دارم ...حالا پاشیده شده ای روی سنگفرش خیس حیاط و در عوض من ذهنم خالی ست،سبک است؛ و بر می گردم توی اتاق بقیه اشک هایم را بریزم.و تو آن بیرون زیر باران هی هوا می خوری و تماشا می کنی روزگار چه شکلی از سر تقصیرمان می گذرد.
.
سه شنبه ۲۹ امرداد ۱۳۸۷
واژه خلاقیت هم تصویر زیبایی داره و هم معنای خوبی.اما ابداعاتی هم هستند که نه تصویر موجهی دارند و نه حتی معنای قابل درکی.
نقش های حک شده بر روی یکی از مارکهای بیسکویت که اسم نمی برم!!!
اصلا می شه فهمید چی هستن؟اینا آدم رو یاد چی میندازن جز بی ذوقی؟
...


.
جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸۷
]]>
یکشنبه سی تیر هشتاد وهفت،تالار وحدت
دلم شکسته و رود اندوهم به دریای ناباوری می ریزد؛
خداحافظ عمو خسروی سینمای ایران
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام…
.
.
----------------------------
این جور وقتها بلد نیستم مقدمه بچینم.و از اون بدتر سر اصل مطلب هم نمی تونم برم.زبونم نمی چرخه...خسرو شکیبایی رفت.طعم تلخ بعضی خبرها فرو دادنی هم نیست.خبرهای لعنتی.دنیای لعنتی.مرگ لعنتی،امیدهای ما رو می دزدی و دست آخر فقط یه خبر؟یه جمله؟
بغض نوشته های من شاید نتونه بگه چه دنیای بزرگ وخاصی ست خاطرات سینمایی ام وقتی که با اسم شکیبایی گره خورده باشه.از هامون و بانو وسارا و پری تا کیمیا و خواهران غریب،روزی روزگاری و خانه سبز و مدرس و... وای...سینمای ایران منهای شکیبایی... خدایا چه جای خالی بزرگی...
و مثل سهراب به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد وقتی از رفتن و نبودنش و تنها ماندن با خاطره هاش حرف بزنم.
خداحافظ عمو خسروی دوست داشتنی؛
و یادت سبز ...و همیشه سبز.
.

.
جمعه ۲۸ تیر ۱۳۸۷
]]>و بعد به این فکر می کنم که شاید بسته به اینه که چه درختی باشه؟کاج،اقاقیا،چنار،نارون،تاک،انجیر یا اصلا یه بوته ی خار کوچولو که به قول قدیمی ها از زیر بته عمل اومده ! اصلا گاهی آدمها رو هم شکل درخت می بینم.درخت های بزرگ و سر به فلک کشیده یا بوته های سر به زیر یا ساقه های نحیف پرادعای ناجور! و آخر از همه می ترسم به خودم توی آینه نگاه کنم تا ببینم شبیه چه درختی ام... واقعا می ترسم.
روزهاست توی فکرم.فکر ریشه های خشک چنگ زده به دل خاک؛که کسی آبشون نمی ده.به درختی که دلشو خوش می کنه به نم نم بارون یا باریکه ی آبی که گاهی از کنار جویی یا دست عابری دلش رو می شوره.و باغبونی که گاهی از کنارش رد می شه و زبونش رو می فهمه.درختها و بوته ها و حتی تیغ هایی که هم کیش او هستن.خاک خشن و تلخ و سرد رو که ریشه های رنجورشو آزار می دن،تحمل می کنه و نمی پره.
خیلی شهامت می خواد بال های بزرگ و آسمون آبی داشته باشی و نذاری چشم کسی به ریشه هات بیفته.که سوختن و ساختن و حتی پژمردن رو به پریدن توی آسمون غریبه ها ترجیح بدی.
خدایا... امتحان سختیه بال در آوردن...
خدایا... یه قطره شهامت...
.
یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۷
]]>این که چمباتمه بزنی لب پنجره اتاقت، کله بکشی و چراغ های روشن شهر را تماشا کنی،بوی پوشال خیس خورده کولر که پرده را هل می دهد به دل شب، بپیچد توی هوا و یک شوق قدیمی را در دلت زنده کند:شوق تابستان و روزهای بلند و کشدارش که حالا حالا ها تمام نمی شوند.که اگر تمام کوچه های تابستان را با دوچرخه بدوی،همه کتابهای دنیا را بخوانی، همه نقاشی های زندگیت را بکشی یا همه راه مسافرت شمال را تخمه بشکنی هم تمام نمی شوند.و خدا را شکر...حالا کو تا ماه مهر !بلند شو و کوله ی تابستانی ات را ببند...
اما این عجیب هست که چهارده سالگی ات بی اینکه بفهمی قل خورده باشد ته خاطراتت.که گرمای تابستان – از راه نرسیده – کلافه ات کند. که نگاهت را بدوزی به این سقف سرتاسر سفید و لعنتی که شب بشود. و تف به شب که از روز هم بلند تر می شود وقتی حوصله سکوت و تنهایی و بیخوابی اش را نداری.که این سه ماه لعنتی که پر از خاطره های خوب است لجت را در بیاورد.دلت آن قدر برای بچگی تنگ بشود که نخواهی ریختش را ببینی.که دوست نداشته باشی یاد بی خیالی و خوش خیالی های قدیمی بیفتی.چهارده سالگی بی خیالی که باورش شده دنیا همیشه قشنگ و دوست داشتنی باقی می ماند،روزهای داغ تابستان را تا ابد می شود با یک قاچ خنک هندوانه شیرین تر کرد، و خوشبختی همیشه معنی اش زیر باد کولر لم دادن و مجله ورق زدن است...
نمی دانم عجیب هست یا نه که چهارده سالگی بیگناهت را به دلت راه ندهی.بگذاری پشت در بماند و با مشت و لگد به در بکوبد و آن قدر گریه کند تا چشم هایش سرخ بشود و همه ی این الکی خوشی ها از دماغش در بیاید.و بعد هم راهش را بکشد برود توی این زندگی جدی و بی رحم گم و گور بشود،و اصلاْ چشمش کور!
نمی دانم...
ولی...پنجره را باز بگذار تا باد کولر با پرده توی سیاهی شب قایم باشک بازی کند.و دلت را خوش کن که خانه های خالی تقویم را ضربدر بزنی.از هر طرف که دلت خواست... دلی که با چهارده سالگی اش قهر است.
...

چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۷
]]>امشب نوشتم که نگندم.که یادم نره نجوایی هم هست.این قدر که اعتقاد داشتم و دارم به نوشتن.که حتی وقتی بزرگ ترین تفریحم شده باشه زیر و رو کردن نامه های قدیمی دوست و آشناها؛باز هم باید بنویسم.حتی بی دغدغه ترین آدمهایی دنیا هم باید بنویسن.این شعار منه توی زندگی!
دوران کودکی و نوجوانی خیلی نامه باز بودم.فکر نمی کنم فامیلی دوستی آشنایی همکلاسی مونده باشه که من حداقل یه بار با نامه غافلگیرش نکرده باشم.برای همین یه پاکت بزرگ دارم پر از نامه ها و کارت تبریکهای مختلف و رنگارنگ و جورواجور از دوستان قدیمی یا مجله ها و روزنامه های مختلف.توشون چیز های جالب و قدیمی پیدا می شه که خیلی خاطره انگیزن.
بعضی چیزا با همه سادگیشون برات یه دنیا خاطره اند.وقتی می بینیشون یهو انگار موسیقی قشنگی برای تو نواخته می شه و اون فیلم معروف خاطره ها فقط و فقط برای تو به نمایش در میاد.آخِی.یازده سال پیش، در چنین روزی...
...
یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷
]]>به همین خاطر حالا هم نمی گم که چرا دوم خرداد هر سال برای من یعنی اشتیاق...
که خاطره ی آن صبح خیس در عطر گل ها جاریست.حتی اگر من و تو باران را از یاد برده باشیم...
.
پنج شنبه ۲ خرداد ۱۳۸۷
]]>نمی شود كه بهار از تو سبز تر باشد
گل از تو گلگون تر امید ازتو شیرین تر نمی شود
پاییز فضای نمناكی جنگلی اش برگهای خسته زردش غمگین تر ازنگاه تو باشد نمی شود می دانم نمی شود
آوازی كه مرد روستایی و عاشق با صدایی صاف در اعماق دره می خواند در شمال رنگین تر ازصدای تو باشد
نمی شود كه بهار از تو سبز تر باشد
وصدای شیهه اسبی تنها در ارتفاع كوه
و صدای گریه" سرداب رود" زمانی كه "تنگه ونداربن" را می ساید
و صدای عابر پیری كه آب میخواهد
به عمق یك سلام تو باشد
شب هنگام
كه خسته ایم از كار
كه خسته ایم از روز
كه خسته ایم از تكرار
نمی شود كه بهار از تو سبز تر باشد
نمی شود كه تو باشی به مهربانی مهتاب
در آن زمان كه روح دردمند ولگردم
بستری می جوید بالینی می خواهد تا شاید دمی بیاساید
نمی شود كه تو باشی به مهربانی مهتاب
واین روح دردمند ولگرد بازهم كوله را زمین نگذارد و سر را به زانوی مهربانی تو
نمی شود كه بهار از تو سبز تر باشد
شكوفه از تو شاداب تر
پاییز از تو غمگین تر
نمی شود كه تو باشی شعر هم باشد
نمی شود كه تو باشی ترانه هم باشد
نمی شود كه تو باشی گلدان یاس هم باشد
نمی شود كه تو باشی بلور هم باشد
نمی شود كه شب هنگام عطر نگاه تو باشد محبوبه های شب هم باشند
نمی شود كه تو باشی و من عاشق تو نباشم
نمی شود كه تو باشی درست همینطور كه هستی
و من هزار بار خوبتر از این باشم
وباز هزار بار عاشق تو نباشم
نمی شود می دانم
نمی شود كه بهار از تو سبز تر باشد
...
از كتاب «یك عاشقانه آرام »
نادرابراهیمی
.
پنج شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
]]>.

موقع بیرون اومدن محوطه چشم دوختم به تابلویی که تا همین امروز دوستش نداشتم.تا همین امروز.
.

باغچه سبزی که ساعتها با دوستانم روی چمن هاش لم داده بودیم و به در و دیوار و روز و روزگار فحش داده بودیم.ترم اول همین جا بود که شعر "روز مبادا"ی قیصر رو برای سمانه خوندم و او هم برای من از سهراب خوند:
نرسیده به درخت
کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است
و درآن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ
سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل...
.

روز آخر بود و من با میله های سبز دانشگاه،درب بزرگ و آهنی، گودال کوچیک و پر از شن زیر پل عابر که بارها پام توش پیچ خورده بود،... و من با خیابان همیشه شلوغ جلال آل احمد خداحافظی کردم!
امروز روز آخر بود...
.

.

.

شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
]]>و تبلیغات نامزد ها !

دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
]]>عید خوبی بود امسال.هوای تهران مثل هر سال به مدت پونزده روز قابل تنفس و خیابون هاش قابل رفت و آمد بود.یه روز صبح که از خواب پاشدم و عینکم و به چشم زدم، هاج و واج خیره موندم به منظره پشت پنجره.برج میلاد از پشت پنجره اتاقم پیدا بود و من از شدت هیجان مثل برج ندیده ها چسبیده بودم به شیشه !
عید خوبی بود امسال.سی و چهارهزارتومن عیدی گرفتم !یک کیلو و نیم وزن اضافه کردم و دو تا و نصفی مثلاً ترانه گفتم. 6 تا فیلم تلویزیونی و2 تا سی دی دیدم،یه بار سینما رفتم و یه سریال عالی هم تماشا کردم.نظرم راجع به "مرد هزار چهره"اینجاست.راجع به اشتباهی بودن.محاکمه اشتباهی، شاکی و متهم اشتباهی،وکیل اشتباهی و اصلا دادگاه اشتباهی.ممنونم آقای مدیری .سالی یه بارتلنگری به وجدان های مخمور ما می زنی.
راستی"دایره زنگی" هم خوب بود.امشب فرصت نیست بعدا درباره اش می نویسم.
سال هشتاد و هفت داره کم کم می ره به طرف عادی شدن و روزمره شدن.آره دیگه الان نوزده روزش گذشته.چشم به هم می ذاری و می بینی کمتر از نوزده ساعت ازش مونده.این خط این هم نشون !!! ( عجب شرط بندی کردم!)
امسال موقع تحویل سال خیلی به یاد قیصر بودم.تازه دارم باور می کنم که رفته.این شعررو از"دستور زبان عشق"خیلی دوست دارم.تقدیم به دوستداران قیصر و اونها که به یادش اند:
شعر
تا نسوزم
تا نسوزانم
تا مبادا بی هوا خاموش...
پس چگونه
بی امان روشن نگه دارم
سال ها این پاره آتش را
در کف دستم؟
تا بدانم همچنان هستم!
.
دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۷
]]>