نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد | :.

نمی شود كه بهار از تو سبز تر باشد

گل از تو گلگون تر امید ازتو شیرین تر نمی شود

 پاییز     فضای نمناكی جنگلی اش برگهای خسته زردش غمگین تر ازنگاه تو باشد نمی شود  می دانم نمی شود

 آوازی كه مرد روستایی و عاشق با صدایی صاف در اعماق دره می خواند در شمال رنگین تر ازصدای تو باشد

نمی شود كه بهار از تو سبز تر باشد

وصدای شیهه اسبی تنها در ارتفاع كوه

 و صدای گریه" سرداب رود" زمانی كه "تنگه ونداربن" را می ساید

و صدای عابر پیری كه آب میخواهد

به عمق یك سلام تو باشد

 شب هنگام 

  كه خسته ایم از كار 

   كه خسته ایم از روز 

  كه خسته ایم از تكرار

 

نمی شود كه بهار از تو سبز تر باشد

نمی شود كه تو باشی به مهربانی مهتاب 

 در آن زمان كه روح دردمند ولگردم 

 بستری می جوید  بالینی می خواهد  تا شاید دمی بیاساید

نمی شود كه تو باشی به مهربانی مهتاب

 واین روح دردمند ولگرد   بازهم كوله را زمین نگذارد و سر را به زانوی مهربانی تو

نمی شود كه بهار از تو سبز تر باشد

  شكوفه از تو شاداب تر

  پاییز از تو غمگین تر

نمی شود كه تو باشی شعر هم باشد 

نمی شود كه تو باشی ترانه هم باشد

نمی شود كه تو باشی گلدان یاس هم باشد

نمی شود كه تو باشی بلور هم باشد

نمی شود كه شب هنگام عطر نگاه تو باشد محبوبه های شب هم باشند

نمی شود كه تو باشی و من عاشق تو نباشم

نمی شود كه تو باشی درست همینطور كه هستی

و من هزار بار خوبتر از این باشم

وباز هزار بار عاشق تو نباشم

نمی شود می دانم

  نمی شود كه بهار از تو سبز تر باشد

...

از كتاب «یك عاشقانه آرام »

نادرابراهیمی

.

پنج شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷


نوشته شده توسط کتایون در پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 و ساعت 02:05 ق.ظ
امروز روز آخر بود... | :.

تحویل کارت دانشجویی،فرم های تسویه حساب و ....لحظه آخر چشم دوختم به مدیر گروهمون خانوم پ و پرسیدم:تموم شد؟ دیگه باید برم؟ خندید و گفت:مگه منتظر نبودی؟پوست همه ما رو کندی که من کی خلاص می شم. حالا می گی برم؟ گفتم: یعنی دیگه بر نمی گردم؟ گفت :البته قدم شما سر چشم.اما مدرکتو باید بری از آموزش کل بگیری.خیابون شونزده آذر، نبش پورسینا ، ساختمونِ ...اینجایی؟ گفتم :بله...گفتین چندروز دیگه؟ ...خداحافظی کردیم.مثل همه آدم های روی زمین ،وقتی می خوان برای همیشه از هم دور باشن:دست تکون دادیم!موقع بیرون اومدن از دانشکده یه لحظه تامل کردم.درست ایستادم جایی که روز اول مهر سال هشتاد و یک ایستاده بودم و دنبال کلاسم می گشتم.همونجا بود که چشمم افتاد به اون استخر و فواره هاش.بعد از اون بود که اون نیمکت های آبی و رنگ پریده شدن همدم تنهایی های من.ساعت های بین کلاسها.ساعت های قبل از امتحان،لحظه های دلگیری و تنهایی،غصه ها ،ترس ها ،نگرانی ها و گاهی شادی های من.

.

موقع بیرون اومدن محوطه چشم دوختم به تابلویی که تا همین امروز دوستش نداشتم.تا همین امروز.

.

باغچه سبزی که ساعتها با دوستانم روی چمن هاش لم داده بودیم و به در و دیوار و روز و روزگار فحش داده بودیم.ترم اول همین جا بود که شعر "روز مبادا"ی قیصر رو برای سمانه خوندم و او هم برای من از سهراب خوند:

 نرسیده به درخت

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است

و درآن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ

سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل...

.

روز آخر بود و من با میله های سبز دانشگاه،درب بزرگ و آهنی، گودال کوچیک و پر از شن زیر پل عابر که بارها پام توش پیچ خورده بود،... و من با خیابان همیشه شلوغ جلال آل احمد خداحافظی کردم!

امروز روز آخر بود...

.

.

.



شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷


نوشته شده توسط کتایون در شنبه 14 اردیبهشت 1387 و ساعت 07:05 ق.ظ
!!! | :.

 انتخابات شورای صنفی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران

و تبلیغات نامزد ها !

دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷


نوشته شده توسط کتایون در دوشنبه 2 اردیبهشت 1387 و ساعت 12:04 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ به یاد قیصر امین پور+ انگار یک جای کار می لنگد+ شهر قشنگ+ طعم خوب خاطره+ خیال خام+ ذوق و بی ذوقی+ قطار می رود،تو می روی،تمام ایستگاه می رود+ درخت و آسمان+ به آرامی یک مرثیه+ به همین سادگی+ به یاد باران+ نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد+ امروز روز آخر بود...+ !!!+ تا بدانم همچنان هستم...

صفحات: