تا بدانم همچنان هستم... | :.

عادت دارم صفحه اول هر جزوه و دفترچه ای (حتی ریاضی و اقتصاد و آمار) یه شعر بنویسم.بعضی وقتها یاد این عادت دیرینه می افتم و می رم دفترچه های قدیمی رو ورق می زنم و با خاطره ها دمی خوشم به قول معروف! اما امروز یادم افتاد که سال نو رو توی نجوا با شعر شروع نکردم.دلم گرفت.چون خودش احساس کرد داره سنگی می شه!زندگی بدون شعر مثل...مثل جاده ی بی درخته !(من ضرب المثل نسازم چی می شه؟)

عید خوبی بود امسال.هوای تهران مثل هر سال به مدت پونزده روز قابل تنفس و خیابون هاش قابل رفت و آمد بود.یه روز صبح که از خواب پاشدم و عینکم و به چشم زدم، هاج و واج خیره موندم به منظره پشت پنجره.برج میلاد از پشت پنجره اتاقم پیدا بود و من از شدت هیجان مثل برج ندیده ها چسبیده بودم به شیشه !

عید خوبی بود امسال.سی و چهارهزارتومن عیدی گرفتم !یک کیلو و نیم وزن اضافه کردم و دو تا و نصفی مثلاً ترانه گفتم. 6 تا فیلم تلویزیونی و2 تا سی دی دیدم،یه بار سینما رفتم و یه سریال عالی هم تماشا کردم.نظرم راجع به "مرد هزار چهره"اینجاست.راجع به اشتباهی بودن.محاکمه اشتباهی، شاکی و متهم اشتباهی،وکیل اشتباهی و اصلا دادگاه اشتباهی.ممنونم آقای مدیری .سالی یه بارتلنگری به وجدان های مخمور ما می زنی.

راستی"دایره زنگی" هم خوب بود.امشب فرصت نیست بعدا درباره اش می نویسم.

سال هشتاد و هفت داره کم کم می ره به طرف عادی شدن و روزمره شدن.آره دیگه الان نوزده روزش گذشته.چشم به هم می ذاری و می بینی کمتر از نوزده ساعت ازش مونده.این خط این هم نشون !!! ( عجب شرط بندی کردم!)

امسال موقع تحویل سال خیلی به یاد قیصر بودم.تازه دارم باور می کنم که رفته.این شعررو از"دستور زبان عشق"خیلی دوست دارم.تقدیم به دوستداران قیصر و اونها که به یادش اند:

شعر

تا نسوزم

تا نسوزانم

تا مبادا بی هوا خاموش...

پس چگونه

بی امان روشن نگه دارم

سال ها این پاره آتش را

در کف دستم؟

تا بدانم همچنان هستم!

.

دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۷


نوشته شده توسط کتایون در دوشنبه 19 فروردین 1387 و ساعت 05:04 ق.ظ
با یک مقدار تاخیر... | :.

به دومین روز عید فکر می کنم.به آفتاب کم رمق صبح جمعه که از لابه لای پره های پرده کرکره به زور خودشو کشیده توی اتاق.به تصویر بزرگ دختر جوان خندانی با چشمان آبی ،موهای طلایی و لبخند ژِکوند.با حسرت به دندون های سفید مرتبش زل می زنم؛ که لرزش نوک مته بر روی دندون دردناک آسیای آخری از جا می پروندم.ناخودآگاه اشک توی چشمم جمع می شه. چشمم رو می بندم و سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم.نه اصلا سعی می کنم حواسم رو پرت دیالوگ های کم نظیر فیلم اخراجی ها بکنم که صداش از سالن انتظاردرمانگاه می آد و منشی ها و پرستارهارو واداشته صداهای عجیب و غریبی شبیه خندیدن از خودشون دربیارن.

-خوابیدی خانوم؟

چشمام رو باز می کنم.

-قرار باشه چرت بزنی کارمون پیش نمی ره ها...

به ده دقیقه قبل فکر می کنم و فیلم کوچولوی رادیوگرافی که دستیار دکتر با بی رحمی روی دندون متورم من فشار داده ، شب قبل که از درد تا صبح خوابم نبرده، روز قبل که توی عید دیدنی مثل برج زهرمار بودم و خیلی چیزای دیگه.همین هم باعث می شه خیلی مظلومانه به چهره دکتر زل بزنم که یعنی : ببخشید...

دو ساعت بعد با دندونی که دیگه عصب نداره ، توی صندلی عقب ماشین نشستم و غرق تماشای خیابون شدم.برگه ی وقت بعدی دکتر توی دستمه.هفته ی بعد از عید باید دوباره بیام برای پر کردن دندون.دکتر دندونم رو پانسمان کرده و تاکید کرده از خوردن هرگونه تنقلات سخت،شیرین و تا حد امکان جامد پرهیز کنم.بابا چند جا ماشین رو نگه می داره تا مامان پیاده بشه و لوازم و تجهیزات چند مدل سوپ وخوراک آب پز بخره.گوینده ی رادیو با خوشی وصف ناپذیری از شکفتن و شکوفندگی و شکوفه زدن و...حرف می زنه.حاجی فیروز پشت چراغ قرمز مشغول حرکات موزون و ناموزونه و گاهی دستی از شیشه پنجره ای بیرون میاد و سکه ای توی دستش میندازه.محسن چاووشی می خونه:من با تو خوشم تو خوشی با دل من، از دست من و تو غصه ها خسته می شن...و با سبز شدن چراغ و دور شدن ماشین بغلی،صداش دور و دورتر می شه...

الان دارم سوپ می خورم.حالم خوبه و ...ملالی نیست جز...همین ملالی نیست.به قول دایی بزرگم بدون دندون هم می شه آجیل خورد!این جوری :...!(چه جوری نشون بدم الان؟ نقاشی بکشم؟؟؟؟!!!!)

با کمی تاخیر سال نوتون مبارک و عیدتون سرشار از آجیل،شیرینی، گز، آبنبات ژله ای و شکلات های نرم شِکَری باد !

.

یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۷


نوشته شده توسط کتایون در یکشنبه 4 فروردین 1387 و ساعت 10:03 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ به یاد قیصر امین پور+ انگار یک جای کار می لنگد+ شهر قشنگ+ طعم خوب خاطره+ خیال خام+ ذوق و بی ذوقی+ قطار می رود،تو می روی،تمام ایستگاه می رود+ درخت و آسمان+ به آرامی یک مرثیه+ به همین سادگی+ به یاد باران+ نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد+ امروز روز آخر بود...+ !!!+ تا بدانم همچنان هستم...

صفحات: