شب خاطره | :.

یه نویسنده نه چندان معروف می گه:" در زندگی چیزهایی هست که آدم به سختی فراموششون می کنه..." در تکمیل عرایض ! این نویسنده نه چندان معروف باید بگم در زندگی موقعیت هایی هست و لحظه هایی، خاطره ها و آرزوهایی که نه تنها از یاد نمی رن که تو وجود آدم خودشونوثبت می کنن.با امضای کودکی !

کمتر ایرانی رو سراغ دارم که خاطره هاش پر از چهارشنبه سوری و شب عید و سیزده به در نباشه.ندیدم کسی ایرانی باشه و قاشق زنی و سبزه گره زدن بلد نباشه.یا عطر رشته پلو و سبزی پلو ماهی نبردش به روزای خوب بچگی. که بارش اولین برف سال خاطره شب یلدا رو براش زنده نکنه.دلش لک نزنه برای کُرسی و انار و هندوونه و راحت الحلقوم.

تا مادربزرگم بود،همیشه شبهای یلدا جمع بودیم خونه اش. خیلی وقتها که آسمون دلتنگی می کرد با بچه های هم سن خودمون جمع می شدیم پشت پنجره منتظر برف می موندیم یا روی شیشه بخارآلود پنجره با انگشت نقاشی می کشیدیم.

حالا که سالها گذشته و می دونم دیگه خبری از کرسی وراحت الحلقوم و آجیل شب یلدا نمی شه،دیگه مادربزرگی نیست که کاسه بلوری پر از انار دون کرده جلوم بذاره و پیشونیمو ببوسه،انتظار شب یلدا رو فقط برای این می کشم که از تب و تاب آذر بیرون بیام و به قول "فرهاد" شروع کنم به سر کردن زمستون و در کردن خستگی هام.که یه قدم به بهار نزدیکتر شده باشم.

فردا شب طولانی ترین،و شاید سردترین شب ساله.دعا می کنم هندوونه های درشت و خوشگل سفره های یلداتون که سمبل گرمی وسخاوت خورشیدن،قرمز و شیرین باشن.به شیرینی خاطرات خوب و به طراوت رد پای کودکی ... 

                                 


نوشته شده توسط کتایون در جمعه 30 آذر 1386 و ساعت 01:12 ق.ظ
رویای سبز | :.

وقتی صفحه وبلاگم توی میهن بلاگ باز شد،یهو دیدم ای وای چقدر ازش دور شدم.چقدر دلم تنگ شده.به خودم گفتم کاش عین قدیما بودم هنوز.بی اینکه فکر کنم کسی نوشته هامو می خونه یا نه فقط می نوشتم.راستش این چند تا پست آخریمو که خوندم دیدم دوسشون ندارم.دوستی همین اواخر بهم گفت داری پوست میندازی.فکر کنم پوسته هه افتاده.

چند شب پیش یه خواب خیلی عجیب دیدم.خواب دیدم یه برگه امتحانی جلومه که اصلا معلوم نیست مال چه درسی هست و من کی ام و کجام و چرا باید به سوالاش جواب بدم.همه سوالای عجیب و غریبی رو که جواب دادم از یاد بردم جز یکی.سوال این بود که نوع درخت سبزی که در تصویر می بینید معمولا بیشتر از دویست سال عمر می کنه.اما این درختِ به خصوص جزئی از این جاده ایه که درخت وسطش سبز شده.حالا اگرهمین طور که در شکل بعدی می بینید صد سال بعد از رشد درخت جاده تعریض بشه،یا برف و بارندگی از بین ببردش، بازم می تونیم بگیم این درخت همون درخته ودویست سال عمر می کنه؟؟؟

توی خواب سنگینم انگار سالها به جواب اون سوال فکر کردم و جوابی براش پیدا نکردم.صبح که مامان بیدارم کرد،گوشه پیرهنشو گرفتم و گفتم مامان خواب بد دیدم.مامان نگران شد.نشست لب تخت و ازم پرسید چه خوابی؟ وقتی براش تعریف کردم گفت: شاید قبل از خواب درگیر افکار فلسفی بودی. سر صبحونه هر چی مامان راجع به آخرین افکاری که دیشب به ذهنم رسیده بود پرس و جواب کرد چیزی به یادم نیومد.فقط یادم اومد سالها پیش یه جایی از قول کنفسیوس خونده بودم که توی یه رودخونه دو بار نمی شه دست شست. و در توضیحش خوندم که دلیلش اینه که دیگه نه اون آب لحظه ی بعدش همون آبه نه اون دست همون دست و نه اون رود همون رود.

راه افتادم طرف دانشکده.یهو حس کردم من هم اون آدمی نیستم که دیروز از روی این پل رد شدم.این درختها از دیروز یه تغییراتی کردن.حوض وسط دانشکده، صندلی که همیشه روی اون می شینم.انگار یکی زده باشه روی شونه ام و از خواب پریده باشم.با خودم گفتم یعنی فردا هم مثل امروز نیست؟یعنی هیچ چیز تکرار نمی شه؟ یه جورایی حس کردم می شه چیزایی رو عوض کرد.فکر کردم شاید من بتونم بهتر از ساراماگو دنیا رو ببینم.شاید فرصت خوشبختی ، زندگی ، آرامش فقط برای آدمهای رمان ساراماگو پیش نیومده بود.شاید ساراماگو یه روز یه چراغ قرمز و دیده بود که اون رمان رو نوشت!اگر اون چراغ قرمز صفحه اول کتاب یه رنگ دیگه داشت...

حالا برگشتم که بازم اینجا بنویسم.مطمئنم حتی اگر همون پست های قبلی رو بنویسم همون ها رو نمی نویسم.برخلاف خیلی لحظه های عمرم الان از خدا متشکرم که جزئی از جاده ی آفرینشم.اینکه توی فیلم بزرگ زندگی به من هم یه نقشی برای بازی داده.ولو سیاهی لشکر !


نوشته شده توسط کتایون در پنجشنبه 22 آذر 1386 و ساعت 11:12 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ به یاد قیصر امین پور+ انگار یک جای کار می لنگد+ شهر قشنگ+ طعم خوب خاطره+ خیال خام+ ذوق و بی ذوقی+ قطار می رود،تو می روی،تمام ایستگاه می رود+ درخت و آسمان+ به آرامی یک مرثیه+ به همین سادگی+ به یاد باران+ نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد+ امروز روز آخر بود...+ !!!+ تا بدانم همچنان هستم...

صفحات: