حتماً شما هم تا حالا به آدمهایی برخوردین که به بیماری"یادش به خیر" مبتلا هستند.همون بیماری رو می گم که باعث می شه ده ثانیه قبلت رو از الانت بیشتر دوست داشته باشی و بدون بغض و حسرت و آه و افسوس ِ گذشته روزت شب نشه.من یکی از همین آدمهام محض اطلاع! از اونهایی که این بیماری رو مادرزادی داشتم.اولین باری که احساس پیری بهم دست داد هنوز یازده سالم تموم نشده بود... بگذریم.خواستم بگم اگه گاهی نجوا تبدیل به دفترچه خاطرات می شه دلیلش فقط همینه.
یادمه کلاس اول دبستان که بودم یه بار مدرسه یه مسابقه داستان نویسی برگزار کرد با موضوع "اهمیت خبر در زندگی ما" یا یه همچو چیزی.من هم که از بچگی پایه ی این جور فعالیت های فرهنگی ! بودم، خونه رسیده و نرسیده با همون سواد نصفه و نیمه ام شروع کردم به نوشتن داستان.بعد هم با ذوق و شوق برای مامان وبابا خوندمش.اونها بعد از چند لحظه سکوت، نگاهی به هم کردن و در حالی که سعی می کردن لبخندشون رو مخفی کنن، گفتن خوشحال می شن کمکم کنن یه داستان بهتر بنویسم!...
معلممون اومد جلو و دستی به سرم کشید: خب دخترم الان ما از سرگذشت آقا لاک پشته چه درسی باید بگیریم؟... با قاطعیت تمام گفتم: درس اینکه آقا کلاغه خیلی کلاغ خوبی بود که وقتی فهمید آقا لاک پشته وسط جنگل سروته افتاده،رفت به زن و بچه آقا لاک پشته خبر داد که بیان نجاتش بدن!... معلممون در جواب، فقط لبخند زد.لبخند معنی داری که احساس کردم داره توی چهره همکلاسی ها ادامه پیدا می کنه.یکی دو روز بعد هم یکی از کلاس پنجمی ها جایزه مسابقه رو از آن خود کرد! داستانش رو هم سر صف خوند و همه تشویقش کردن...
سالها گذشته اما لبخند معنی دار مامان و بابا و خانم معلم از خاطرم نرفته.وقتایی که وسوسه می شم یه چیزی به اسم داستان بنویسم، دفترچه ام رو صد تا سوراخ قایم می کنم؛یا روی فایل های کامپیوتر پسورد می ذارم.تصویر کلاس درس اون روز هنوزم که هنوزه توی ذهنمه و همش خیال می کنم یکی منتظر نشسته به کلاغ فداکار قصه من که دو شب و دو روز غذا نخورده بود تا خبر سرو ته شدن لاک پشته رو به فامیلهاش بده،قاه قاه بخنده... حالا اینکه چی شد یاد این ماجرا افتادم؟... خودم هم یادم نیست.فکر می کنم امروز صبح آگهی یه مسابقه داستان نویسی دیدم توی روزنامه...
---


