پیش از آن که بگویم خداحافظ ! | :.

دارم می رم مسافرت... یعنی دارن می برنم ! سفر کاری مامانه. می گه کپک زدی تو خونه! که الا و للا ( الا و للا رو همین طوری می نویسن؟) باید بیای بریم تبریز رو ببینی. می گه حاضرم توی تبریز هر روز باهات بیام بریم سینما که بهت خوش بگذره !!! اما تو بیای تبریز و ببینی! شما جای من باشین روتون می شه جواب رد بدین؟...

راستش یه کتابی هست که می خواستم سر فرصت درباره اش بنویسم اما انگار دیگه وقت نیست.احتمالا یک هفته ای نیستم.می ترسم یادم بره چی تو کله ام بوده.خیلی خلاصه و کوتاه ازش می نویسم.

 ***

"شطرنج با ماشین قیامت" رمان حبیب احمدزاده است.داستانی درباره جنگ و با حال و هوای جنگ؛ که با رویکردی سمبلیک و در عین حال فلسفی به این موضوع پرداخته .

داستان، روایت یک نوجوان هفده ساله از چند روز از جنگ ایران و عراق در یکی از شهرهای جنوبی ایران هست که در طول ماجرا اشاره ای به اسمش نمی شه. در واقع طی داستان اشاره ای به هیچ اسم خاصی نمی شه.حتی ما نام این نوجوان رزمنده رو هم هرگز نخواهیم دانست.به جز اسم رمز"موسی" که در مکالمات بی سیم مورد استفاده همرزمانش قرار می گیره.موسی ،جوان، بی تجربه اما شجاعه.جوان شجاعی که تمام توانش رو به کار می گیره تا مسئولیت دیده بانی رو که بهش واگذار شده خوب انجام بده.او وظیفه داره در فرصتی اندک نشانی از ردیاب دشمن پیدا کنه و به نیروهای خودی اطلاع بده. واگر نه ظرف مدت کوتاهی کلیه قرارگاه های نظامی شناسایی و منهدم خواهند شد. اما این میان وظیفه ی محوله دوست مجروحش به او باعث می شه تا او با عده ای از مردم جنگ زده آشنا بشه که بجای فرار از شهر اونجا رو پناهگاه امن خود کرده اند: دو زن، یک پیرمرد نیمه دیوانه و دو کشیش مسیحی. احمدزاده دیدگاه های فلسفی ، مذهبی و اخلاقی مختلفی رو در زمینه جنگ ،از زبان این آدمها روایت می کنه و قهرمان جوانش رو با همه احساس مسئولیت و اعتقادی که به دفاع داره ،بطور دائم تحت فشار روانی و جسمی و در معرض تصمیم گیری های دشوار قرار می ده.

داستان احمدزاده تعلیق و کشش کافی برای خواننده رو داراست اما همواره سوالاتی برای او ایجاد می کنه که به جواب درستی نمی رسه. قهرمان داستان، تندخو، عصبی و بی مهاباست.با وجود اعتقادات مذهبی که داره شأن بزرگترها رو حفظ نمی کنه و لحن بدش در گفتگو با مهندس ، دو کشیش مسیحی و جناب سرگرد ،قابل توجیه نیست.او برای دفاع ازمردمی می جنگه که در برخوردهای کوتاه هم مواجه ی مودبانه ای با اونها نداره؛و این به نوعی نقض غرضه. نویسنده که سعی کرده خودش رو بی طرف نگه داره و با تشبیه جنگ به صفحه ی شطرنج، جایی برای جانبداری از هیچ یک از دو طرف جنگ باقی نگذاره - که البته تا حد زیادی موفق هم بوده- باز هم ناخودآگاه در یک بخش هایی دست به درشت نمایی احساسات و وقایع یا  به رخ کشیدن عقاید دینی و اخلاقی قهرمانش می زنه. "موسی" این حق رو برای خودش قائله که در بحرانی ترین شرایط جنگی از دوستانش بخواد تا نوحه خوانی رو به شکل زنده از بی سیم براش پخش کنن، اما با رسیدن به کلیسا و شنیدن نوای موسیقی کلیسا و دعای دو کشیش، کار اون ها رو بی اعتنایی به جو ملتهب شهر قلمداد می کنه.

با این همه ،نگاه اخلاقی و انسانی حبیب احمدزاده به جنگ ، به عنوان کسی که بطور مستقیم در این فضا قرار گرفته، دیدگاه قابل ستایشی ست.در آغاز داستان ،نویسنده آیه هایی از سه کتاب مقدس قرآن،تورات و انجیل رو ذکر کرده و عقیده داره:" این آیه‌ها به این نکته اشاره دارند که خداوند مسیر زندگی انسان را در جهت رشد قرار داده نه اینکه او را به سرنوشتی محتوم و آمیخته به تباهی محکوم کرده باشد. به عبارت دیگر، این ما هستیم که به دلیل استفاده نکردن از استعدادهایمان چنین سرنوشتی را برای خود رقم می‌زنیم. این سه مورد به علاوه نامه اول داستان، سندی هستند بر خواست انسان برای درافکندن بنیادی نو."

 ---

لینک های مرتبط:"چرا شطرنج با ماشین قیامت؟"- گفتگو با حبیب احمدزاده


نوشته شده توسط کتایون در جمعه 26 مرداد 1386 و ساعت 10:08 ق.ظ
قافیه چو تنگ آید... عنوان نداریم ! | :.

1

نمی دونم روی کره زمین چند نفر پیدا می شن که در شرایط ترکیدگی لوله آب خونه شون، وسط  آمد و شد و مراودات گچ و خاکیِ کارگران ساختمانی، دل خجسته ای برای وبلاگ نوشتن داشته باشن... به من چه اصلاً؟ گیرم خودم اولیش !

2

خانوم مسن فروشنده ی گل سر های خوشگل و گوگولی ، ازم پرسیده کلاس چندمی ؟... و من سه روزه در این فکرم که واقعاً با این قدو قواره بهم میاد کلاس چندم باشم؟و بعد به این نتیجه می رسم که نه بابا طفلکی تقصیری نداره. هرکول نیستم که ... ولی آخه هیچ کس به خاله ریزه هم نمی گفت کلاس چندمی ! ابهتی داشت واسه خودش! حالا نمی دونم من اصلاً ابهت دارم؟... تازشم فکر نکنم خاله ریزه می رفت مغازه و گل سرهای کوچولوی زنگوله دار رو با اون دقت و حوصله سوا می کرد.خب هر کی باشه همین رو می پرسه !

3

« فیلم انیمیشن ایرانی"جمشید و خورشید" مهرماه اکران می شود» اینو روزنامه ها نوشتن.در این فیلم چند نفر از بازیگران سینما بجای شخصیت ها صحبت کردن:پرویز پرستویی (کارام و منجم)،امین حیایی(جمشید)،ترانه علیدوستی (خورشید)،رامبد جوان(ماهان)،حبیب رضایی (ابا)،ثریا قاسمی ( ندیمه خورشید).گفته می شه این فیلم پاسخ کوبنده ای به فیلم 300 هست.چرا که تصویر زیبا و شاعرانه ای از ایران باستان ارائه داده. سخت منتظریم ببینیم سینمای ایران در عرصه ساخت انیمیشن چگونه زورآزمایی خواهد کرد.

از اینجا می تونید یه بخش از فیلم رو ببینید که توش جمشید داره برای خورشید آواز می خونه! فقط نمی دونم اگر این فیلم قرار نبود جوابی به فیلم 300 باشه باز هم مجوز اکران می گرفت یا نه.البته حکایت شب دراز و قلندر و این حرفا رو واسه همین وقتها ساختن دیگه! ماجرای توقیف سنتوری سه روز قبل از اکرانش مارگزیده مون کرده...

4

راستی یه خبر علمی آموزشی هم دارم. دوستان محترم دانشجو نم نمک بساط تفریحات سالم تابستونی رو جمع کنن که بیست شهریور باید تشریف ببرن سر کلاس.اوایل مهر حذف و اضافه است.جا نمونین.


نوشته شده توسط کتایون در چهارشنبه 24 مرداد 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ
مثل آب برای شکلات! | :.

خودمونیم، این ابزارهای کلاسیک ارتباط جمعی هم بد چیزی نیستن ها! برخلاف تصورت لذت زیادی می بری از اینکه یه مدتی از اینترنت کناره بگیری و به خوندن روزنامه اکتفا کنی.لذتش شبیه وقتیه که با وجدانت کنار میای بیست و چهار ساعتی گوشی موبایلت رو خاموش کنی. امتحانش نکردین؟ همین حالا دست به کار شین !

این هفته چند تا اتفاق عجیب افتاد که همین روزنامه ها هم کم روش مانور ندادن. یکیش توقیف "سنتوری" مهرجویی بود.از اون اتفاقات غم انگیز تاریخ سینما.لا اقل برای من که نسخه جشنواره رو هم سر لج و لجبازی از دست دادم. هیچ کس دلیل روشنی برای این موضوع ارائه نمی کنه.جز اینکه عزیزان هنردوستی در وزارت ارشاد از فیلم خوششون نمی آد! ما هم که بچه های خوب و حرف گوش کنی هستیم، وقتی کسانی که شعورشون بیشتر از ما می رسه بهمون می گن یه فیلمی برای سن مون مناسب نیست (لابد !) می گیم چشم ؛ و دلمون رو خوش می کنیم به تماشای آنونس فیلم و گوش دادن به ترانه های خیانت و سنگ صبور چاووشی. بلکه معجزه ای اتفاق بیفته و بتونیم اثر جدید مهرجویی رو با جرح و تعدیل هم که شده روی پرده سینما یا حداقل سی دی ببینیم.به قول حسن پورشیرازی توی آنونس فیلم: ای خدا یعنی می شه؟؟؟

(راستی به استفاده قشنگی که از شباهت کلمه علی با مضراب سنتور در پوستر شده توجه کنید!)

یه اتفاق دیگه ای که این هفته ما رو تا مرز درآوردن شاخ پیش برد، اخراج فرزاد حسنی از کوله پشتی بود. متاسف شدم؛خیلی.گرچه هیچ وقت از اجراهای حسنی خوشم نمی اومد.به خصوص وقتی سعی می کرد اطلاعات مثلاً عمومیش رو به انحاء مختلف به رخ تماشاچی بکشه. اما این هم دیگه شرط انصاف نبود. کوله پشتی با همه ویژگی ها و مختصاتش برنامه فرزاد حسنی بود. فقط این سوال ته ذهنم باقی مونده که وقتی کسی می دونه تا چند روز دیگه باید تشریفش رو از برنامه ببره باز هم چند تا برنامه آخری رو اجرا می کنه؟ اگر دوست دارید بخش هایی از قسمت مربوط به حضور سردار رادان و بلبل زبونی های فرزاد حسنی رو بشنوید یه سری به اینجا بزنید.

از جواد رضویان هم که به عنوان برگ برنده ی سروش صحت در "چارخونه"بالاخره رونمایی شد ! ما هم نه یادمون هست و نه به روی خودمون میاریم که این همون داونه ی پاورچینه که لهجه شو عوض کرده. به یاد دارید اون قسمتی رو که داوود بعد از رسیدن از برره شروع کرد به دروغ گویی و جلب ترحم خانم های خانه ی فرهاد برره؛ و با سوء استفاده از احساساتشون در عرض مدت کوتاهی به همه چیز رسید؟ موندم خود رضویان روش می شه این تیپ رو اون هم با این کیفیت بازسازی کنه؟ من اگر بودم لا اقل به خاطرات خودم احترام می ذاشتم...

راستی تا یادم نرفته از عنوان این پست زیاد تعجب نکنید.یه انتخاب همین طوریه. کتابش رو نخوندم اما از اسمش خوشم اومده؛ یه جور ذوق ورزی بی خیالانه توش هست برای ربط دادن سوژه های نامربوط به هم! شما هم بی خیالی ما رو به خوش ذوقی خودتون ببخشید!


نوشته شده توسط کتایون در پنجشنبه 18 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ
گفتم الف او گفت ... | :.

1

دارم تمرین حرف نزدن می کنم؛ بعد از نوشتن "چند جرعه دلتنگی" و کامنتهایی که شبیه پوزخند بود و نظر کسانی که معتقد بودن خیلی شخصی می نویسم. علاوه بر این، تازگی ها در گفتار عادی و روزمره ام هم به شدت رمانتیک شدم. جوری که بعضی ها با همه تلاششون به خنده می افتن... ظاهراً روزه ی سکوت گرفتن خیلی ضرورت پیدا کرده.تا اطلاع ثانوی " رمانتیک نویسی" در این وبلاگ ممنوع می باشد ! 

2

باور نمی کنم این جلد آخر"هری پاتر" باشه.ولی گویا جهان هستی با باورهای من اداره نمی شه... فیلم پنجم هم با کیفیت نه چندان جالبی در دسترس هست که برخلاف همیشه ترجیح دادم از دیدنش صرف نظر کنم تا یه نسخه با کیفیت برسه دستم. اینکه بتونی در برابر تماشای جدیدترین فیلم هری پاتر مقاومت کنی یعنی بزرگ تر شدی؟ یا بی ذوق تر؟ که کیفیت فیلم رو به دنبال کردن داستان مورد علاقه ات ترجیح می دی؟... اما برای خوندن کتاب من یکی که مدتهاست دیگه منتظر ترجمه ویدا اسلامیه نمی مونم.اون قدر طولش می دن که قصه از دهن میفته.می دونین،یه کمی خنده داره.این همه آدم در سراسر دنیا دو سال می شینن منتظر تا خانوم رولینگ خیالاتشو ببافه به هم و اونها بشینن بخونن.ما مگه خدای نکرده از نعمت مخیله بی نصیبیم؟ خودمون می شینیم تا شماره صدش رو تخیل می کنیم!اما به قول رفا شش هفت سال با این هری ما زندگی کردیم ها... یادش به خیر... رفا جان بازم ممنون برای ترجمه.

3

یه وبلاگ نسبتاً گمنامی هست توی این دنیای وب به اسم "عاشقانه"،که من یکی خیلی بهش بدهکارم.زیاد پیش میاد آهنگ های محبوبم رو توی گوگل سرچ کنم و پرت شم توش. حالا چند تا از آهنگ های فوق العاده ی کیوان ساکت رو اونجا پیدا کردم که هنوز از خوشی گیجم.آلبوم کمیاب" شرق اندوه" که نوارش همیشه همراهم بود و برای همین خراب شد.شما هم اگر دوست دارید چند سمفونی بی نظیر با محوریت تار و سه تار بشنوید، می تونید آهنگها رو از اینجا دانلود کنید. علاوه بر شش تِرَک اول که به نظر من شاهکارن ،چند تا آهنگ آخر بر اساس ملودی های آثار معروف و ماندگار موسیقی کلاسیک هست منتها برای نواختنش به جای ویولن یا هر ساز مشابه، از سه تار استفاده شده.اگر به موسیقی و سازهای سنتی علاقه دارین از دستش ندین.بی نظیره. 

4

ممنونم سر زدین.


نوشته شده توسط کتایون در جمعه 12 مرداد 1386 و ساعت 03:08 ق.ظ
معنی زندگی | :.

آقای معروفی سلام

خواستم از "سمفونی مردگان" بنویسم.از حقیقت گزنده ی تلخی که در آن جاریست ،و نشد ! خواستم از آدمهایش دلیل مستقیم بیاورم که قصه شان قصه خوبیست؛ که همه بروند بخوانند.اما باز هم نشد ! همین حالا که دارم این یادداشت را می نویسم دارند توی ذهنم رژه می روند.این ها که قصه نیستند !

چه رازی هست در خلق این آیدین ،سورمه، آیدا ، یوسف و اورهانِ قصه تان که زنده و مرده، عاقل و دیوانه شان را آدم عاشق است؟ آن کلاغها که برف برف می گویند.صدای خس خس نفس مادر که سوهان روح اورهان شده ... چشمهای وامانده ی جمشید توی باتلاق شورآبی ... فیلم دیده ام انگار!

کتاب تمام شد.همین دیشب.و حالا دارم دنبال آیدینی می گردم که انگار جایی در خاطره هایم جا مانده؛مثل این است که یک نفر ته دلم دارد به فکر کردن فکر می کند !

خوش به حالتان."سمفونی مردگان" خیلی کتاب خوبی ست!

...

"گفت : اخوی! برای خوابیدن هفت هزار سال وقت داریم.تو به چراغ نگاه نکن.بگیر بخواب.اصرار هم نکن که من شبها به اندازه ی تو بخوابم.

گفتم: یک جوان به سن و سال من و تو چند ساعت باید بخوابد؟

گفت: یک آدم به سن و سال من و تو چند ساعت باید بخواند؟

گفتم:این جور نمی شود.باید وسط اتاقمان را تیغه بکشیم.منتهی نه از این طرف.درست از وسط پنجره تیغه بکشیم که یک لنگه مال تو، یک لنگه مال من.چون می خواهم یک گلدان بگذارم کنار گلدان تو و ته مانده آبم را بریزم پاش.

گفت:آدم تا داستان نخواند معنی زندگی را نمی فهمد.

گفتم :دنبال چه می گردی؟

گفت:خودم.

...

"... از کف حیاط هفت پله می خورد و به سردابه شبیه تر است تا اتاق... تابستان ها خنک می ماند و زمستان ها گرم.گرم و دلچسب.اما آدم با اخم می خوابد.همه چیز تیره و تار است.خوابش مزه ی خواب در قبر را می دهد.پدر با اخم توی گور خفته است.با همان اخمی که همیشه برای آیدین داشت.اما حالا ریشه های درخت گورستان،چنان به دورش پیچیده اند که نمی تواند تکان بخورد... برای همین است که بعضی درختها همیشه اخم دارند.آدم خیال می کند بهشان بدهکار است.و چقدر از آدمهایی که خیال می کنم بهشان بدهکارم بدم می آید..."

...

"و دانستم که درک او آسان تر از بوییدن یک گل است،کافی بود کسی او را ببیند. و من نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه ی من دوست داشت؟ آیا کسی می توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد،و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند؟آدم پر می شود.جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند.نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد،و هیچ گاه دچار تردید نشود..."

...

به یاد داشته باش

که روزها و لحظه ها هیچ گاه باز نمی گردند

به زمان بیندیش ، و شبخون ظالمانه زمان

زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهیم داشت

زمستانی که از یاد نخواهد رفت

دیگر چه می توانم گفت

جز این که لباس های زمستانی ات را فراموش نکن

...

 


نوشته شده توسط کتایون در جمعه 5 مرداد 1386 و ساعت 05:07 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ به یاد قیصر امین پور+ انگار یک جای کار می لنگد+ شهر قشنگ+ طعم خوب خاطره+ خیال خام+ ذوق و بی ذوقی+ قطار می رود،تو می روی،تمام ایستگاه می رود+ درخت و آسمان+ به آرامی یک مرثیه+ به همین سادگی+ به یاد باران+ نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد+ امروز روز آخر بود...+ !!!+ تا بدانم همچنان هستم...

صفحات: