تماشای نمایش "می خوام بخوابم" تجربه هولناکی ست! برای کسی که تا حالا به پدیده ای مثل جنگ جدی فکر نکرده باشه، با مرگ شوخی داشته باشه یا تا حالا از ته دل گریه نکرده باشه؛اگر تماشای تئاتر رو فقط برای تنوع انتخاب کرده باشی، اگر نخوای فکرت مشغول بشه و اگر نخوای با بغض پاتو از در بیرون بذاری.
همون اول کار غافلگیر می شی.کارگردان برگه بروشور نمایش رو می ده دستت و بهت خوش آمد می گه.نفر بعدی یکی از بازیگر هاست که ازت می پرسه :"شما تا حالا از یه دیوار رد شدید؟" ... جوابت هر چی باشه وارد یک اتاق تاریک می شی.در سکوت و تاریکی ِ"کارگاه نمایش" تئاتر شهر ، با چراغ قوه به طرف جایگاه تماشاگرها که در چهار طرف صحنه قرار داره هدایتت می کنن و حتی فکرش رو هم نمی تونی بکنی ، زیر پارچه قرمزی که وسط صحنه است و تنها نور موجود در صحنه – نور آبی رنگ – بهش می تابه، ممکنه یه ماهی کوچولو در حال وول خوردن در یک تنگ آب باشه.
...
صحنه تاریکِ تاریکه و این جایگاه تماشاگرهاست که یکی پس از دیگری روشن می شه.بازیگری که ازما سوال ورودی رو پرسیده از خودش حرف می زنه.از اینکه در برابر خودخواهی،بی عدالتی ، جنگ و هر اثر کثیف دیگه ای که انسان در زمین از خودش به جا گذاشته هیچ کاره است.همون طور که از تلخی و سیاهی متن نفسم در سینه حبس شده،متوجه می شم که سینا رحمانی نقش یک "در" رو بازی می کنه؛فقط !
...
مهدی پاکدل ، سه دو یک می گه ،از بین تماشاگرا بلند می شه و به سرعت می ره سراغ تنگ ماهی.توی تاریکی مثل روح رژه می ره و از حقوق تضییع شده اش حرف می زنه. با نگاه کوتاهی به بروشوری که در دست داری می فهمی که او کسی نیست جز "مرگ"..."شکلات"،اشکان صادقی ست که با پیرهنی شکلاتی ، از میون تماشاگرا سر در میاره و میاد وسط صحنه.از حضور این هیبت قهوه ایِ پر شر و شور وسط اون همه رنگِ سرد تعجب می کنی.کسی که به همه چیز به چشم یه شوخی نگاه می کنه.حتی به کنده شدن کشکک زانوی یه سرباز در برخورد با گلوله... بنفشه نجاتی چهارمین بازیگریه که وارد نمایش می شه.او تا میانه ی راه بیشترین بار نمایش رو به دوش می کشه. نجاتی نقش "باد " رو بازی می کنه.داستان رو از زبون او می شنوی... باد مثل باد ! میون تماشاگرا می وزه،شکلات به تماشاگرا شکلات تعارف می کنه ، و مرگ قدم می زنه... بازیگرا سوال می کنن ، تماشاگرا رو دونه دونه مخاطب قرار می دن – محاکمه می کنن – و تو نگران ماهی کوچکی هستی که دائم در حال دست به دست شدنه.
...
وقتی بازیگرا میان طرفم ، نگاهم رو می دزدم.دوست ندارم مورد پرسش قرار بگیرم :" تا حالا شده خودتو نبخشی ؟" یا "به نظرت بهترین راه برای خودکشی چیه؟"... بازیگر"شکلات" که حالا نقش "پل رودخانه" رو بازی می کنه به بابا می گه :" آقا جون پاتو از رو مهره چهار و پنج من وردار ! همه مشکلاتتو باید سر من تلافی کنی؟" بابا جواب می ده:" بالاخره باید سر یکی تلافی کرد !" پل می خنده :" پس اقلاً وردار بذارش رو هفت و هشت !" سالن از خنده منفجر می شه.کسی یادش نیست که همین الانه که سرو کله مرگ با اون هیبت مهیب پیدا شه و خنده به لب همه بخشکه.
...
بنفشه نجاتی این بار " رود البه" است.مثل ابر بهار اشک می ریزه و هق هق می کنه: " چرا هر کی می خواد خودکشی کنه خودشو پرت می کنه تو من؟ ... اصلاً من می خوام بخوابم.برای همیشه..." با مرگِ رود ، "ژاکت شکلاتی" متولد می شه.
روح اله حق گوی لسان، یا همون "ماسک ضد گاز"! از یکی می پرسه :" تا حالا شده یه آدم جلو چشمت به چهار قسمت نامساوی تقسیم شه؟"... سکوت تلخی تحویل می گیره...
"بکمان" سرباز ناکام زخمی،که زنش بهش خیانت کرده،خودکشی می کنه،زنده می مونه و به خونه دختری می ره که ژاکت شکلاتی داره و او رو کنار رود البه پیدا کرده...بکمان وقتی به عمق فاجعه پی می بره که می فهمه پدر و مادرش هم به جرم نازی بودن او کشته شدن؛به در ِ خونه تکیه می ده و آرزوی مرگ می کنه... اینها رو از زبون تماشاگرایی می شنوی که داوطلب شدن تا بخشی از نمایشنامه رو روخوانی کنن ...
دقیقاْ زمانی که فکر می کنی صحنه از وجود مرگ آسوده است ، او درست در مرکز صحنه تنگ ماهی رو به زمین میندازه ؛ از خودت متنفر می شی که چرا برای نجات ماهی هیچ اقدامی نمی کنی! چند لحظه بعد یکی از بازیگرانی که خیال می کردی تماشاگره ،میاد وسط صحنه، بطری آب رو از خود مرگ !!! تحویل می گیره و ماهی رو توی تنگ میندازه ...از خودت بیشتر بدت میاد.
...
اگر تحمل شنیدن دیالوگ های تلخ و خشن ، الکی خوشی شکلات ، بی رحمی مرگ ، بیچارگی بکمان و فضای یخ زده ساخته ی "رضا گوران" رو ندارید،هرگز به دیدن این نمایش ننشینید.اما اگر دوست دارید تراژدی جنگ به فکرتون فرو ببره، با گریه های رود البه اشک بریزید،فریادهای هولناک مرگ رو بشنوید یا نمایشی با "متد تئاتر شورایی آگوستوبوال" رو برای اولین بار ببینید، "می خوام بخوابم" فقط تا آخر همین هفته روی صحنه است.


