بگو به نم نم باران... | :.

زمین هرگز از شاعر خالی نمی ماند.

بگو به دشت های خشک

بگو به نم نم باران

هر بامداد گیاهی می روید.

سبز،امیدوار.تنها !

اولین بار که از قلم –یا شاید زبان –هوشنگ مرادی کرمانی این را خواندم –یا شنیدم –هنوز ندانسته بودم می شود "بود و نهان بود"یا "نبود و جاری بر زبان بود".هنوز درخشش ستاره هایی را که میلیون ها سال بود –می گفتند – مرده اند و هنوز در دل آسمان سوسو می زدند به چشم ندیده بودم.تا یک سال بعد ازآنکه "گلنوش"ِشعرهای "کیوان قدرخواه"،چند کتابش را در یک بعد ازظهر تابستان،کنار سی و سه پل اصفهان به من هدیه کرد.تا روزی که با صدای بغض آلودی از پشت گوشی تلفن شنیدم ، ودر روزنامه ها خواندم که یک بار دیگر دل"شعر غریب معاصر" برای یکی ازاهالی سفر کرده اش تنگ خواهد شد...وهمین اواخر که منتقدی به من گفت قدرخواه از آن نوابغی ست که بعد ها کشف خواهد شد(و من نگذاشتم از چشم هایم بخواند چقدر احساس خوشبختی می کنم که از معدود آدمهایی هستم که آثار نابغه ای را از خواهرزاده اش-که دوست نازنینی هم هست-هدیه گرفته ام !).

بعد ازآن شب سرد در دی ماه سه سال قبل که صدای من هم از بغض لرزید، حالا می خواهم گلنوش و من و همه ی آنهایی که چشمک زدن ستاره ها را حتی یکبار در آسمان دیده اند، به روزها و شب های آینده امیدوار بمانیم.روزهایی که –ما باشیم و ببینیم یا نه- خورشیدها طلوع خواهند کرد و شبهایی که ستاره ها – آنها که در آسمان جاودانه اند - در آن خواهند درخشید...

سراسر شب آسمان به آرامی می بارید

سرتاسر شب

باران،در خواب و در سکوت

بر بام ها و باغچه ها باریده است

اما هوای امروز آفتابی است

زمستان در پیش است

روزها کوتاه و کوتاه تر می شوند

روزهایی که می آیند و می گذرند

با اندک نشانه هایی که از خود به جا می گذارند

اما هر روز که می گذرد

هرماه

هرسال

جهان کهنه،کهنه تر و خاطرات من بی رنگ تر می شوند...

"چنار دالبتی"، کتاب" گوشه های اصفهان" – زنده یاد کیوان قدرخواه 


نوشته شده توسط کتایون در چهارشنبه 19 دی 1386 و ساعت 07:01 ق.ظ
سلام امروز... | :.

1

صبح ساعت خودشو هلاک می کنه تا من بیدار بشم.از اون روزای طولانی دانشگاهه.تا ساعت 6 کلاس دارم.

2

آخرین کلاس ،کلاس حسابرسیه.استاد فصل آخر رو می پیچونه !و برای همه مون آرزوی موفقیت می کنه و می گه متاسفانه این ترم چند هفته ای قراره برم خارج از کشور.ترم بعد می بینمتون.من و فاطمه نگاه معنی داری به هم می کنیم و می خندیم. 

3

از کلاس که می آییم بیرون باد سردی می زنه به صورتمون.جلوی در دانشکده از فاطمه خداحافظی می کنم.یقه ی کاپشن رو تا روی دهنم بالا می کشم و راه میفتم سمت خونه. 

4

جایزه ی تموم شدن کلاسهای دانشگاه اینه که از این به بعد من باید شام درست کنم.چشمم کور! الویه درست می کنم با سس چرب و خیارشورهای گوله گوله.همه تشنه می شن جز خودم.خوشمزه ترین غذای زندگی مو می خورم! 

5

شب خیلی دیر خوابم می بره.نکنه یه جوری بشه باز گذارم به دانشکده بیفته؟ بهتر نیست فردا صبح برم برنامه ترم بعد و بگیرم؟نکنه قسمت نباشه بازم از دست دانشگاه خلاصی پیدا کنم؟... 

6

صبح فاطمه زنگ می زنه بیدارم می کنه:"پاشو تنبل ...پاشو بریم یه طرفی اولین روز آسایش رو..." طرفی که قراره بریم میدون انقلابه.توی کتابفروشی ها می چرخیم و بعد از"توفیق اجباری"تماشای شاهکار محمدحسین لطیفی،از سینما بیرون می آییم و قدم می زنیم.فاطمه سر چهار راه باهام روبوسی می کنه و آرزوی موفقیت.می گه: "ترم اول و آخر دوستی بود... چقدر دیر پیدات کردم... دلم تنگ می شه..." می زنم پس گردنش و می خندم که نفهمه بغض کردم. 

7

چشمم می افته به میز کامپیوتر و قطر متن ترجمه نشده و تایپ نشده "روش تحقیق" تنمو می لرزونه.احساس می کنم برای اولین بار در زندگی انگیزه پیدا کردم سه چهار مدل دیکشنری بچینم دور و برم و بیفتم به جون ترجمه.انگار به اندازه ی همه عمرم انرژی دارم برای درس خوندن.عین باتری که داره با قدرت مضاعفی نفس های آخرشو می کشه!

8

یه لقمه بزرگ سالاد الویه شب مونده رو فرو می کنم ته حلقم و دنبال مترادفی برای

 «actual life experiences»

می گردم.

9

صبح ساعت خودشو هلاک می کنه تا من بیدار بشم.راستی از امروز چه کاره ام؟...به قول جلال الدینِ فیلمِ مادر:" سلام امروز !"...


نوشته شده توسط کتایون در چهارشنبه 5 دی 1386 و ساعت 07:12 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ به یاد قیصر امین پور+ انگار یک جای کار می لنگد+ شهر قشنگ+ طعم خوب خاطره+ خیال خام+ ذوق و بی ذوقی+ قطار می رود،تو می روی،تمام ایستگاه می رود+ درخت و آسمان+ به آرامی یک مرثیه+ به همین سادگی+ به یاد باران+ نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد+ امروز روز آخر بود...+ !!!+ تا بدانم همچنان هستم...

صفحات: