گرما کولاک! می کنه .برگ از برگ نمی جنبه. جلوی در"فرهنگ سرا" می ایستم . توی محوطه اش دنبال چیزی می گردم که آدم رو یاد "فرهنگ" بندازه.چند تا پوستر از برنامه های فرهنگسرا روی دیواره:نمایش عروسکی پهلوان کچل ، کارگاه فیلمسازی محله در روزهای پنجشنبه،کارگاه اخلاق در خانواده،کارگاه کمک های اولیه،کارگاه ساخت جعبه کادو و ... چند نفر خانوم مسن با پاکتهای بزرگ سبزی و میوه ،در حال گپ زدن از پله ها میان پایین و از جلوم رد می شن.سعی می کنم حدس بزنم هنرجوی کدوم یکی از کارگاهها هستن ...
محوطه کناری فرهنگسرا یه بازارچه است که چند بار قبلا بهش سر زدم.یاد اون آقایی میفتم که با بوم های قاب شده سفید و کوچیک و قوطی های رنگش توی یکی از غرفه ها می نشست و همونجا در عرض چند دقیقه برات هر طرحی رو که دوست داشتی می کشید.و یادم اومد چند بار دلم خواسته بود بهش بگم که نقاشی هاش بیشتر از سه هزارتومن می ارزه ولی فکر کرده بودم ممکنه صدای من وسط صدای مشتری هایی که برای تخفیف چونه می زنن گم بشه.یه بار سه تارم رو آورده بودم برای تعویض سیم و پیرمردی که دستهاش می لرزید بعد از اینکه ساز رو کوک کرده بود، برام "نوایی" رو زده بود و مشتری ها دور و برمون جمع شده بودن و دست زده بودن.به پلاکارد بالای در نگاه می کنم:" کلیه غرف بازارچه اجاره داده می شود."چشمم میفته به مغازه بقالی اون طرف خیابون و یادم میفته خیلی تشنه امه...
شاگرد مغازه رو وقتی برای بار سوم با صدایی شبیه فریاد صدا می زنم بالاخره گوشی "ام پی من" رو از گوشش درمیاره و میاد طرفم.صدای یک از دوستاش که هنوز گوشی تو گوششه بلنده:"دارم یکی دیگه هم... می کوبه ها.حال می ده..."به درخواست دوستاش صدای آهنگ رو تا ته زیاد می کنه و صدایی شبیه خراب شدن سقف به گوش می رسه.
- خانوم بفرمایید آب معدنی نخواستین مگه؟
- هان؟... بله.چقدر می ش... ای بابا این که آب جوشه!
- نه خانوووووم !!! به این خنکی! شما از بیرون اومدی خیال می کنی این گرمه!
می خوام براش توضیح بدم در این صورت آب باید به نظرم خنک بیاد ،اما...تو اون گرما حوصله خودمم ندارم.گوشیم زنگ می خوره. موسیقی سریال"از سرزمینهای شمالی" با صدای بلندی از داخل کیفم پخش می شه.صدای کِرکِر پسرها رو می شنوم.اسکناس رو می ذارم روی دخل و از درِ مغازه میام بیرون...
ایستگاه اتوبوس شلوغ نیست.می شینم روی نیمکت و چشمهام رو می بندم.صدای شیطنت و خنده چند تا دختر نوجوون حواسم رو از خستگی پرت می کنه.هر کدوم یکی یه تخته شاسی بزرگ دستشونه و باهاش توی سر و کله هم می زنن.ظاهرا تمرین کلاسیشون طراحی صندلی بوده.یکیشون چه قشنگ کشیده!
اتوبوس توقف می کنه اما با من هم مسیر نیست.دخترا سوار می شن.خانومی کنار دستم می شینه و مجله ای رو روی پاش می ذاره و از توی کیفش عینکش رو بیرون میاره.روی جلد عکس "زهرا امیرابراهیمی" ست و تیتر بزرگی که حاکی از اینه که راجع به نمایشگاهش باهاش مصاحبه کردن...
گرما هنوز کولاک می کنه.با حرکت دستم تاکسی ترمزمی کنه.باد خنک کولر می زنه توی صورتم و همراه راننده "بنیامین"گوش می کنم:ساعت ،دیوار ،چشمات ،قلبم،آلبوم،گریه،نامه،عاشق،آینه، گلدون، شونه ،خونه ...
تبلیغات 
