خیال خام | :.

اشکال کار اینجاست که هیچ کداممان نمی ترسیم.تو از فراموش شدن و من از فراموش کردن.این روزگار لعنتی هم نمی ترسد.نمی ترسدآن قدر دور خودش بچرخد تا سرگیجه بگیرد.تا هی تکرار شود و تکرار شود و تکرار شود.تا هی دسته گل های رنگارنگ به آب بدهد و ما هی تف کنیم توی صورتش.

و باز هی تو از توی خاطره های من رد می شوی و من هی چشمهایم را می بندم.هی رد می شوی و من هی بهت فکر نمی کنم.تا اینکه سرم سنگین می شود.انگار در ذهنم تکثیر شده ای.بلند می شوم و قاب عکس را از روی دیوار بر می دارم ...حالا پاشیده شده ای روی سنگفرش خیس حیاط و در عوض من ذهنم خالی ست،سبک است؛ و بر می گردم توی اتاق بقیه اشک هایم را بریزم.و تو آن بیرون زیر باران هی هوا می خوری و تماشا می کنی روزگار چه شکلی از سر تقصیرمان می گذرد.

.

سه شنبه ۲۹ امرداد ۱۳۸۷



نوشته شده توسط کتایون در سه شنبه 29 مرداد 1387 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ به یاد قیصر امین پور+ انگار یک جای کار می لنگد+ شهر قشنگ+ طعم خوب خاطره+ خیال خام+ ذوق و بی ذوقی+ قطار می رود،تو می روی،تمام ایستگاه می رود+ درخت و آسمان+ به آرامی یک مرثیه+ به همین سادگی+ به یاد باران+ نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد+ امروز روز آخر بود...+ !!!+ تا بدانم همچنان هستم...

صفحات: