اشکال کار اینجاست که هیچ کداممان نمی ترسیم.تو از فراموش شدن و من از فراموش کردن.این روزگار لعنتی هم نمی ترسد.نمی ترسدآن قدر دور خودش بچرخد تا سرگیجه بگیرد.تا هی تکرار شود و تکرار شود و تکرار شود.تا هی دسته گل های رنگارنگ به آب بدهد و ما هی تف کنیم توی صورتش.
و باز هی تو از توی خاطره های من رد می شوی و من هی چشمهایم را می بندم.هی رد می شوی و من هی بهت فکر نمی کنم.تا اینکه سرم سنگین می شود.انگار در ذهنم تکثیر شده ای.بلند می شوم و قاب عکس را از روی دیوار بر می دارم ...حالا پاشیده شده ای روی سنگفرش خیس حیاط و در عوض من ذهنم خالی ست،سبک است؛ و بر می گردم توی اتاق بقیه اشک هایم را بریزم.و تو آن بیرون زیر باران هی هوا می خوری و تماشا می کنی روزگار چه شکلی از سر تقصیرمان می گذرد.
.
سه شنبه ۲۹ امرداد ۱۳۸۷
|+|
نظرات ()
نوشته شده توسط کتایون در سه شنبه 29 مرداد 1387 و ساعت 01:08 ق.ظ

