گاهی فکر می کنم اگر یه روز یه درخت از خواب بیدار شه و مثل اون افسانه قدیمی ببینه به جای برگ دو تا بال روی شونه هاش سبز شده و می تونه مثل پرنده ها بپره چه احساسی پیدا می کنه؟اصلا حواسش هست که ریشه هاش از خاک بیرون زدن؟اصلا کدوم این ها مهم تره؟باید خوشحال بشه برای پرنده شدن یا غصه بخوره برای ریشه های خشکیده اش؟
و بعد به این فکر می کنم که شاید بسته به اینه که چه درختی باشه؟کاج،اقاقیا،چنار،نارون،تاک،انجیر یا اصلا یه بوته ی خار کوچولو که به قول قدیمی ها از زیر بته عمل اومده ! اصلا گاهی آدمها رو هم شکل درخت می بینم.درخت های بزرگ و سر به فلک کشیده یا بوته های سر به زیر یا ساقه های نحیف پرادعای ناجور! و آخر از همه می ترسم به خودم توی آینه نگاه کنم تا ببینم شبیه چه درختی ام... واقعا می ترسم.
روزهاست توی فکرم.فکر ریشه های خشک چنگ زده به دل خاک؛که کسی آبشون نمی ده.به درختی که دلشو خوش می کنه به نم نم بارون یا باریکه ی آبی که گاهی از کنار جویی یا دست عابری دلش رو می شوره.و باغبونی که گاهی از کنارش رد می شه و زبونش رو می فهمه.درختها و بوته ها و حتی تیغ هایی که هم کیش او هستن.خاک خشن و تلخ و سرد رو که ریشه های رنجورشو آزار می دن،تحمل می کنه و نمی پره.
خیلی شهامت می خواد بال های بزرگ و آسمون آبی داشته باشی و نذاری چشم کسی به ریشه هات بیفته.که سوختن و ساختن و حتی پژمردن رو به پریدن توی آسمون غریبه ها ترجیح بدی.
خدایا... امتحان سختیه بال در آوردن...
خدایا... یه قطره شهامت...
.
یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۷

