تحویل کارت دانشجویی،فرم های تسویه حساب و ....لحظه آخر چشم دوختم به مدیر گروهمون خانوم پ و پرسیدم:تموم شد؟ دیگه باید برم؟ خندید و گفت:مگه منتظر نبودی؟پوست همه ما رو کندی که من کی خلاص می شم. حالا می گی برم؟ گفتم: یعنی دیگه بر نمی گردم؟ گفت :البته قدم شما سر چشم.اما مدرکتو باید بری از آموزش کل بگیری.خیابون شونزده آذر، نبش پورسینا ، ساختمونِ ...اینجایی؟ گفتم :بله...گفتین چندروز دیگه؟ ...خداحافظی کردیم.مثل همه آدم های روی زمین ،وقتی می خوان برای همیشه از هم دور باشن:دست تکون دادیم!موقع بیرون اومدن از دانشکده یه لحظه تامل کردم.درست ایستادم جایی که روز اول مهر سال هشتاد و یک ایستاده بودم و دنبال کلاسم می گشتم.همونجا بود که چشمم افتاد به اون استخر و فواره هاش.بعد از اون بود که اون نیمکت های آبی و رنگ پریده شدن همدم تنهایی های من.ساعت های بین کلاسها.ساعت های قبل از امتحان،لحظه های دلگیری و تنهایی،غصه ها ،ترس ها ،نگرانی ها و گاهی شادی های من.
.

موقع بیرون اومدن محوطه چشم دوختم به تابلویی که تا همین امروز دوستش نداشتم.تا همین امروز.
.

باغچه سبزی که ساعتها با دوستانم روی چمن هاش لم داده بودیم و به در و دیوار و روز و روزگار فحش داده بودیم.ترم اول همین جا بود که شعر "روز مبادا"ی قیصر رو برای سمانه خوندم و او هم برای من از سهراب خوند:
نرسیده به درخت
کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است
و درآن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ
سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل...
.

روز آخر بود و من با میله های سبز دانشگاه،درب بزرگ و آهنی، گودال کوچیک و پر از شن زیر پل عابر که بارها پام توش پیچ خورده بود،... و من با خیابان همیشه شلوغ جلال آل احمد خداحافظی کردم!
امروز روز آخر بود...
.

.

.

شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷

