به نام خالق زیبایی ها | :.

داشتم فکر می کردم چقدر خوبه که هنوزم ما آدمها دلمون تنگ می شه.و این یعنی هنوز دلی هست که تنگ بشه. از این فکر خودم دلم لرزید.فکر کنم خوشحال شده بود!

خیلی وقته خوشحال نمی شم.اگر بگم نمی دونم چرا دروغه.و اگر دلیلش رو بگم شاید بعضیا بهم بخندن.

یه دوستی ( از معدود کسانی که پیگیر تعطیلی یکباره نجوا بود) گفت نکنه اینجا رو تعطیل کردی و رفتی یه کنج دیگه ی نت داری می نویسی.خواستم بهش بگم من هنوز دارم می نویسم.توی دلم! روزی یه پست می نویسم برای نجوا.ویرایشش می کنم.فونتش رو تنظیم می کنم و... اما هیچ وقت نمی فرستمش.

هیچ موقع دلم نخواسته با خوندن نوشته های من دل بنده های خدا بگیره.پس حالا که سیاه و سفیدم،خاکستریم، بهتره بی حرف و بیرنگ بمونم تا رنگ و شادی خودش با پای خودش برگرده به دلم.

داشتم از دلیل دلتنگیم می گفتم... تا یک ماه پیش که همه چیز خوب و درست بود.قبل از خوندن اون کتاب که دوست ندارم اسمشو ببرم.به هیچ آدمی تو دنیا،لا اقل دنیایی که توش زندگی می کنیم توصیه نمی کنم بخوندش.چون ممکنه مثل من یهو سیاه سفید بشه. خوشی ها جلو چشمش رنگ ببازن و از دیدن شادی ها احساس تهوع بهش دست بده.

باور اینکه باورم به باور یه نویسنده پرتغالی جوری نزدیک باشه که بتونه پاک به هم بریزدم شاید یه زمانی خیلی سخت بود.ولی"ساراماگو"ی بی رحم جوری "کوری" رو به روحم ریخته که ازم بیرون نمی ره و ازش بیرون نمی رم. آدمها، زندگی ، نفس کشیدن تو این دنیا همش منو یاد محیط "تیمارستان" کتاب کوری میندازه.دست خودم نیست.دائم اون تعفن سنگین اتاق ها و محیطش رو حس می کنم.تمام خوشی های دنیا جلو چشمم بدل شده به شادی لحظه هایی که "کانتینرهای غذا" وارد بخش می شد و یورش و هیجان آدمهای کور.اشتباه نکنین ها.هیچ وقت خودمو جای" زن دکتر" نمی بینم.اون کتاب که تموم شد خیلی گریه کردم.از درون گریه کردم.و دیگه هیچ رنگی رو اطرافم ندیدم.شاید این همون کوریه.کوری سفیدی که دائم باهامه.خوش به حال زن دکتر که وقتی کور شد که تنها کور جمع بود.کاش تنها کور جمع بودم...

حالم خوب نیست.رو به راه نیستم.اگر دیر به دیر میام ایمیل هامو چک می کنم، اگر بعضی وقتها بی جوابشون می ذارم دلیلش همینه.همین بی رنگی و کوررنگی.شنیدم بچه ی گاو تا یه سنی کوررنگه و بعد از بلوغ می تونه رنگها رو درست تشخیص بده ! شاید توهین بزرگی باشه به بشریت اگه بگم آرزوم در این لحظه چیه...

بیست و پنجم آبان نجوا یک ساله می شه.اون قدیما خیلی دلم می خواست همچین روزی بیام اینجا عکس یه کیک بزرگ تولد بذارم و براش جشن بگیرم.اما حالا...دل خوش سیری چند؟

از بین همه دوستای خوبی که دارم چند نفرشون می دونن که من دلبسته ی گل مریم ام. دلیلش رو گلنوش و آزاده از همه بهتر می دونن.خواستم بگم الان یه گلدون پر از مریم اینجاست که باعث شد دل و دماغ نوشتن بیاد سراغم.مث آخرای قصه که آدم می ره به رویا... شاید اگر همه گل های مریم دنیا بجای سفید،قرمز،آبی، بنفش، یا حتی نارنجی بودن من تا الان خوب شده بودم. نمی دونم اگر " بینایی" ساراماگو رو بخونم ممکنه دوباره خوب بشم؟

راستی تو این پست من چندبار دل، دل کردم؟... می دونم دلم برای همه تون تنگ می شه.دلتنگ که بشم بر می گردم...


نوشته شده توسط کتایون در سه شنبه 22 آبان 1386 و ساعت 05:11 ق.ظ
یادش به خیر آقا کلاغه | :.

حتماً شما هم تا حالا به آدمهایی برخوردین که به بیماری"یادش به خیر" مبتلا هستند.همون بیماری رو می گم که باعث می شه ده ثانیه قبلت رو از الانت بیشتر دوست داشته باشی و بدون بغض و حسرت و آه و افسوس ِ گذشته روزت شب نشه.من یکی از همین آدمهام محض اطلاع! از اونهایی که این بیماری رو مادرزادی داشتم.اولین باری که احساس پیری بهم دست داد هنوز یازده سالم تموم نشده بود... بگذریم.خواستم بگم اگه گاهی نجوا تبدیل به دفترچه خاطرات می شه دلیلش فقط همینه.

یادمه کلاس اول دبستان که بودم یه بار مدرسه یه مسابقه داستان نویسی برگزار کرد با موضوع "اهمیت خبر در زندگی ما" یا یه همچو چیزی.من هم که از بچگی پایه ی این جور فعالیت های فرهنگی ! بودم، خونه رسیده و نرسیده با همون سواد نصفه و نیمه ام شروع کردم به نوشتن داستان.بعد هم با ذوق و شوق برای مامان وبابا خوندمش.اونها بعد از چند لحظه سکوت، نگاهی به هم کردن و در حالی که سعی می کردن لبخندشون رو مخفی کنن، گفتن خوشحال می شن کمکم کنن یه داستان بهتر بنویسم!...

معلممون اومد جلو و دستی به سرم کشید: خب دخترم الان ما از سرگذشت آقا لاک پشته چه درسی باید بگیریم؟... با قاطعیت تمام گفتم: درس اینکه آقا کلاغه خیلی کلاغ خوبی بود که وقتی فهمید آقا لاک پشته وسط جنگل سروته افتاده،رفت به زن و بچه آقا لاک پشته خبر داد که بیان نجاتش بدن!... معلممون در جواب، فقط لبخند زد.لبخند معنی داری که احساس کردم داره توی چهره همکلاسی ها ادامه پیدا می کنه.یکی دو روز بعد هم یکی از کلاس پنجمی ها جایزه مسابقه رو از آن خود کرد! داستانش رو هم سر صف خوند و همه تشویقش کردن...

سالها گذشته اما لبخند معنی دار مامان و بابا و خانم معلم از خاطرم نرفته.وقتایی که وسوسه می شم یه چیزی به اسم داستان بنویسم، دفترچه ام رو صد تا سوراخ قایم می کنم؛یا روی فایل های کامپیوتر پسورد می ذارم.تصویر کلاس درس اون روز هنوزم که هنوزه توی ذهنمه و همش خیال می کنم یکی منتظر نشسته به کلاغ فداکار قصه من که دو شب و دو روز غذا نخورده بود تا خبر سرو ته شدن لاک پشته رو به فامیلهاش بده،قاه قاه بخنده... حالا اینکه چی شد یاد این ماجرا افتادم؟... خودم هم یادم نیست.فکر می کنم امروز صبح آگهی یه مسابقه داستان نویسی دیدم توی روزنامه...

                                                           ---


نوشته شده توسط کتایون در دوشنبه 26 شهریور 1386 و ساعت 12:09 ب.ظ
... | :.

 به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای؟

تکاندن برف

 از شانه های آدم برفی؟

...

"رنگ های رفته دنیا"

گروس عبدالملکیان


نوشته شده توسط کتایون در جمعه 23 شهریور 1386 و ساعت 04:09 ق.ظ
تشکرنامه | :.

1

قبل از هر چیز لازم است حضور شما رو در بازی "یادم تو را فراموش" که ما را سرفراز فرموده از شهرهای دور و نزدیک...تشکرمند باشیم!

2

از آقای حبیب احمدزاده نویسنده کتاب"شطرنج با ماشین قیامت"که سرزده، سر زده بودن به نجوا، متشکرم. اگه می دونستیم تشریف میارید کتابتونو منصفانه تر نقد می کردیم! من هم از لطف شما ممنونم.

3

محسن نامجو ایران رو ترک کرد.به گفته خودش برای ادامه تحصیل.البته فکر کنم همه مون می دونیم چرا.هرچند به قول سروش روحبخش ما که صداشو می شنویم بالاخره.فقط روسیاهیش موند به ذغال.حالا بشینیم ترنج مجوز دار گوش کنیم تا صبح دولتمان بدمد! مقاله جالبی هم چاپ کرده بود نیویورک تایمز درباره نامجو. خوندنش جالب و البته حسرت ناکه!

4

وقتایی که ماهانی می ره سفر (یه بچه شیرینی داریم تو فامیل که به مامانش می گه ماهانی!)، من و آبجی خانوم می شیم عینهو این سریال یانگوم.کفگیر ملاقه به دست سر گازیم همش! یه چرندیاتی هم اختراع می کنیم به اسم شام و ناهار به خورد بابایی بیچاره می دیم و آخرش هم نفری یه پرس دل درد میل می کنیم. اما دیشب از دستم در رفت یه غذایی پختم که همه انگشتاشونو تا آرنج خوردن! هر کی دستور پختشو می خواد حق کپی رایتشو بریزه به حسابم ببینم کِی وقت می کنم دستورشو بفرستم!

 


نوشته شده توسط کتایون در یکشنبه 18 شهریور 1386 و ساعت 02:09 ق.ظ
یادم تو را فراموش | :.

پارسال حوالی شب یلدا بود که تب "یلدا بازی" افتاد به جون وبلاگهای فارسی.بازی جالبی هم بود انصافاً.داشتم فکر می کردم به یه بازی جدید.بازی که نه.یه جور تبادل اطلاعات مفید.یا یه روش غیر مستقیم برای اینکه بازم یاد هم بیفتیم.

چیزی که باعث شد به فکر این بازی بیفتم یه موضوع جالبی بود که یه بار دوستی بهم گفت.اون هم این بود که یه مکتب هنری هست که بر اساس انتخاب های آدم ها شکل گرفته(یا یه همچو چیزی)! یعنی بحث آفرینش مطرح نیست.بلکه انتخاب آدمها مطرحه از بین آثار دیگران.من هم فکر می کنم وقتی ما یه مجموعه ای از دوست داشتنی های دیگران رو می شناسیم احتمالا نسبت بهشون شناخت بهتری پیدا می کنیم.این شد که فکر کردم شاید بد نباشه همه مون یه لیست از کتابها، آهنگها،فیلمها ،تصاویر و اشعار محبوبمون رو بنویسیم . که دوستانمون هر وقت این کتابها رو خوندن یا این آهنگها رو شنیدن یاد ما بیفتن! یه لیست دست کم پنج تایی با یه جمله توضیح.اینکه این ها رو چرا دوست داریم اصولا.همین.به اسم بازی هم فکر کردم.چیزی به ذهنم نرسید.خودم بهش می گم:"یادم تو را فراموش"!

فقط یه توضیحی بدم راجع به قانون بازی.اونم اینه که محدودیتی در تعداد عناوین دوست داشتنی ها نیست.یعنی از شماره 5 تا 100000هم می تونه باشه.اما برای هر مورد فقط یه انتخاب!می دونم کار سختیه.اما لذت بازی به سخت بودنشه!

خودم این جوری شروع می کنم:

1- کتاب "شازده کوچولو" اگزوپری: چون کودک درون اگزوپری آدم و با خودش آشتی می ده.

2- آهنگ "جان مریم"محمد نوری: چون ترکیب نوستالژی، احساس و شعور و هنره.

3-فیلم " آژانس شیشه ای"ابراهیم حاتمی کیا:چون صدای عشق و عاطفه و اخلاق و انسانیت رو از یک فیلم جنگی شنیدن فقط یک اتفاقه.

4- تصویر"طلوع خورشید"از هر نقاشی و هر عکاسی: چون یعنی تا امروز هست می شه به دیروز فکر نکرد.

5- شعر"ندای آغاز"سهراب سپهری:قبول کنین خیلی سخته برای دوست داشتن یه شعر دلیل داشته باشی!

رفا ، آرزو ، دیو بدنام وعاطفه عزیز و همه دوستان وبلاگ نویسی که به نجوا سر می زنین دعوتین به بازی"یادم تو را فراموش".زود باشین از دهن نیفته.راستی دعوت دوستان یادتون نره!

 


نوشته شده توسط کتایون در دوشنبه 12 شهریور 1386 و ساعت 03:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ به یاد قیصر امین پور+ انگار یک جای کار می لنگد+ شهر قشنگ+ طعم خوب خاطره+ خیال خام+ ذوق و بی ذوقی+ قطار می رود،تو می روی،تمام ایستگاه می رود+ درخت و آسمان+ به آرامی یک مرثیه+ به همین سادگی+ به یاد باران+ نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد+ امروز روز آخر بود...+ !!!+ تا بدانم همچنان هستم...

صفحات: ... 3 4 5 6 7 8 9