به دومین روز عید فکر می کنم.به آفتاب کم رمق صبح جمعه که از لابه لای پره های پرده کرکره به زور خودشو کشیده توی اتاق.به تصویر بزرگ دختر جوان خندانی با چشمان آبی ،موهای طلایی و لبخند ژِکوند.با حسرت به دندون های سفید مرتبش زل می زنم؛ که لرزش نوک مته بر روی دندون دردناک آسیای آخری از جا می پروندم.ناخودآگاه اشک توی چشمم جمع می شه. چشمم رو می بندم و سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم.نه اصلا سعی می کنم حواسم رو پرت دیالوگ های کم نظیر فیلم اخراجی ها بکنم که صداش از سالن انتظاردرمانگاه می آد و منشی ها و پرستارهارو واداشته صداهای عجیب و غریبی شبیه خندیدن از خودشون دربیارن.
-خوابیدی خانوم؟
چشمام رو باز می کنم.
-قرار باشه چرت بزنی کارمون پیش نمی ره ها...
به ده دقیقه قبل فکر می کنم و فیلم کوچولوی رادیوگرافی که دستیار دکتر با بی رحمی روی دندون متورم من فشار داده ، شب قبل که از درد تا صبح خوابم نبرده، روز قبل که توی عید دیدنی مثل برج زهرمار بودم و خیلی چیزای دیگه.همین هم باعث می شه خیلی مظلومانه به چهره دکتر زل بزنم که یعنی : ببخشید...
دو ساعت بعد با دندونی که دیگه عصب نداره ، توی صندلی عقب ماشین نشستم و غرق تماشای خیابون شدم.برگه ی وقت بعدی دکتر توی دستمه.هفته ی بعد از عید باید دوباره بیام برای پر کردن دندون.دکتر دندونم رو پانسمان کرده و تاکید کرده از خوردن هرگونه تنقلات سخت،شیرین و تا حد امکان جامد پرهیز کنم.بابا چند جا ماشین رو نگه می داره تا مامان پیاده بشه و لوازم و تجهیزات چند مدل سوپ وخوراک آب پز بخره.گوینده ی رادیو با خوشی وصف ناپذیری از شکفتن و شکوفندگی و شکوفه زدن و...حرف می زنه.حاجی فیروز پشت چراغ قرمز مشغول حرکات موزون و ناموزونه و گاهی دستی از شیشه پنجره ای بیرون میاد و سکه ای توی دستش میندازه.محسن چاووشی می خونه:من با تو خوشم تو خوشی با دل من، از دست من و تو غصه ها خسته می شن...و با سبز شدن چراغ و دور شدن ماشین بغلی،صداش دور و دورتر می شه...
الان دارم سوپ می خورم.حالم خوبه و ...ملالی نیست جز...همین ملالی نیست.به قول دایی بزرگم بدون دندون هم می شه آجیل خورد!این جوری :...!(چه جوری نشون بدم الان؟ نقاشی بکشم؟؟؟؟!!!!)
با کمی تاخیر سال نوتون مبارک و عیدتون سرشار از آجیل،شیرینی، گز، آبنبات ژله ای و شکلات های نرم شِکَری باد !
.
یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۷



