اصلاْعجیب نیست.این که یک شب از شبهای آخر خرداد که آرزوی رسیدنش را داری –که برایت یادآور تمام شدن امتحان های مدرسه است –روی جلد مجله ای بخوانی :شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد...که یکباره در قله نوجوانی –در چهارده سالگی –عاشق "ندای آغاز"سهراب بشوی...برای همیشه.
این که چمباتمه بزنی لب پنجره اتاقت، کله بکشی و چراغ های روشن شهر را تماشا کنی،بوی پوشال خیس خورده کولر که پرده را هل می دهد به دل شب، بپیچد توی هوا و یک شوق قدیمی را در دلت زنده کند:شوق تابستان و روزهای بلند و کشدارش که حالا حالا ها تمام نمی شوند.که اگر تمام کوچه های تابستان را با دوچرخه بدوی،همه کتابهای دنیا را بخوانی، همه نقاشی های زندگیت را بکشی یا همه راه مسافرت شمال را تخمه بشکنی هم تمام نمی شوند.و خدا را شکر...حالا کو تا ماه مهر !بلند شو و کوله ی تابستانی ات را ببند...
اما این عجیب هست که چهارده سالگی ات بی اینکه بفهمی قل خورده باشد ته خاطراتت.که گرمای تابستان – از راه نرسیده – کلافه ات کند. که نگاهت را بدوزی به این سقف سرتاسر سفید و لعنتی که شب بشود. و تف به شب که از روز هم بلند تر می شود وقتی حوصله سکوت و تنهایی و بیخوابی اش را نداری.که این سه ماه لعنتی که پر از خاطره های خوب است لجت را در بیاورد.دلت آن قدر برای بچگی تنگ بشود که نخواهی ریختش را ببینی.که دوست نداشته باشی یاد بی خیالی و خوش خیالی های قدیمی بیفتی.چهارده سالگی بی خیالی که باورش شده دنیا همیشه قشنگ و دوست داشتنی باقی می ماند،روزهای داغ تابستان را تا ابد می شود با یک قاچ خنک هندوانه شیرین تر کرد، و خوشبختی همیشه معنی اش زیر باد کولر لم دادن و مجله ورق زدن است...
نمی دانم عجیب هست یا نه که چهارده سالگی بیگناهت را به دلت راه ندهی.بگذاری پشت در بماند و با مشت و لگد به در بکوبد و آن قدر گریه کند تا چشم هایش سرخ بشود و همه ی این الکی خوشی ها از دماغش در بیاید.و بعد هم راهش را بکشد برود توی این زندگی جدی و بی رحم گم و گور بشود،و اصلاْ چشمش کور!
نمی دانم...
ولی...پنجره را باز بگذار تا باد کولر با پرده توی سیاهی شب قایم باشک بازی کند.و دلت را خوش کن که خانه های خالی تقویم را ضربدر بزنی.از هر طرف که دلت خواست... دلی که با چهارده سالگی اش قهر است.
...

چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۷
نوشته شده توسط کتایون در چهارشنبه 19 تیر 1387 و ساعت 02:07 ق.ظ