ذوق و بی ذوقی | :.

واژه خلاقیت هم تصویر زیبایی داره و هم معنای خوبی.اما ابداعاتی هم هستند که نه تصویر موجهی دارند و نه حتی معنای قابل درکی.

نقش های حک شده بر روی یکی از مارکهای بیسکویت که اسم نمی برم!!!

اصلا می شه فهمید چی هستن؟اینا آدم رو یاد چی میندازن جز بی ذوقی؟

...

.

جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸۷

 


نوشته شده توسط کتایون در جمعه 11 مرداد 1387 و ساعت 01:08 ق.ظ
قطار می رود،تو می روی،تمام ایستگاه می رود | :.

یکشنبه سی تیر هشتاد وهفت،تالار وحدت

دلم شکسته و رود اندوهم به دریای ناباوری می ریزد؛

خداحافظ عمو خسروی سینمای ایران

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام…

.

.

.

----------------------------

این جور وقتها بلد نیستم مقدمه بچینم.و از اون بدتر سر اصل مطلب هم نمی تونم برم.زبونم نمی چرخه...خسرو شکیبایی رفت.طعم تلخ بعضی خبرها فرو دادنی هم نیست.خبرهای لعنتی.دنیای لعنتی.مرگ لعنتی،امیدهای ما رو می دزدی و دست آخر فقط یه خبر؟یه جمله؟

بغض نوشته های من شاید نتونه بگه چه دنیای بزرگ وخاصی ست خاطرات سینمایی ام وقتی که با اسم شکیبایی گره خورده باشه.از هامون و بانو وسارا و پری تا کیمیا و خواهران غریب،روزی روزگاری و خانه سبز و مدرس و... وای...سینمای ایران منهای شکیبایی... خدایا چه جای خالی بزرگی...

و مثل سهراب به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد وقتی از رفتن و نبودنش و تنها ماندن با خاطره هاش حرف بزنم.

خداحافظ عمو خسروی دوست داشتنی؛

و یادت سبز ...و همیشه سبز.

.

.

جمعه ۲۸ تیر ۱۳۸۷


نوشته شده توسط کتایون در شنبه 29 تیر 1387 و ساعت 01:07 ق.ظ
درخت و آسمان | :.

گاهی فکر می کنم اگر یه روز یه درخت از خواب بیدار شه و مثل اون افسانه قدیمی ببینه به جای برگ دو تا بال روی شونه هاش سبز شده و می تونه مثل پرنده ها بپره چه احساسی پیدا می کنه؟اصلا حواسش هست که ریشه هاش از خاک بیرون زدن؟اصلا کدوم این ها مهم تره؟باید خوشحال بشه برای پرنده شدن یا غصه بخوره برای ریشه های خشکیده اش؟

و بعد به این فکر می کنم که شاید بسته به اینه که چه درختی باشه؟کاج،اقاقیا،چنار،نارون،تاک،انجیر یا اصلا یه بوته ی خار کوچولو که به قول قدیمی ها از زیر بته عمل اومده ! اصلا گاهی آدمها رو هم شکل درخت می بینم.درخت های بزرگ و سر به فلک کشیده یا بوته های سر به زیر یا ساقه های نحیف پرادعای ناجور! و آخر از همه می ترسم به خودم توی آینه نگاه کنم تا ببینم شبیه چه درختی ام... واقعا می ترسم.

روزهاست توی فکرم.فکر ریشه های خشک چنگ زده به دل خاک؛که کسی آبشون نمی ده.به درختی که دلشو خوش می کنه به نم نم بارون یا باریکه ی آبی که گاهی از کنار جویی یا دست عابری دلش رو می شوره.و باغبونی که گاهی از کنارش رد می شه و زبونش رو می فهمه.درختها و بوته ها و حتی تیغ هایی که هم کیش او هستن.خاک خشن و تلخ و سرد رو که ریشه های رنجورشو آزار می دن،تحمل می کنه و نمی پره.

خیلی شهامت می خواد بال های بزرگ و آسمون آبی داشته باشی و نذاری چشم کسی به ریشه هات بیفته.که سوختن و ساختن و حتی پژمردن رو به پریدن توی آسمون غریبه ها ترجیح بدی.

خدایا... امتحان سختیه بال در آوردن...

خدایا... یه قطره شهامت...

.

یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۷


نوشته شده توسط کتایون در یکشنبه 23 تیر 1387 و ساعت 03:07 ق.ظ
به آرامی یک مرثیه | :.

اصلاْعجیب نیست.این که یک شب از شبهای آخر خرداد که آرزوی رسیدنش را داری –که برایت یادآور تمام شدن امتحان های مدرسه است –روی جلد مجله ای بخوانی :شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد...که یکباره در قله نوجوانی –در چهارده سالگی –عاشق "ندای آغاز"سهراب بشوی...برای همیشه.

این که چمباتمه بزنی لب پنجره اتاقت، کله بکشی و چراغ های روشن شهر را تماشا کنی،بوی پوشال خیس خورده کولر که پرده را هل می دهد به دل شب، بپیچد توی هوا و یک شوق قدیمی را در دلت زنده کند:شوق تابستان و روزهای بلند و کشدارش که حالا حالا ها تمام نمی شوند.که اگر تمام کوچه های تابستان را با دوچرخه بدوی،همه کتابهای دنیا را بخوانی، همه نقاشی های زندگیت را بکشی یا همه راه مسافرت شمال را تخمه بشکنی هم تمام نمی شوند.و خدا را شکر...حالا کو تا ماه مهر !بلند شو و کوله ی تابستانی ات را ببند...

اما این عجیب هست که چهارده سالگی ات بی اینکه بفهمی قل خورده باشد ته خاطراتت.که گرمای تابستان – از راه نرسیده – کلافه ات کند. که نگاهت را بدوزی به این سقف سرتاسر سفید و لعنتی که شب بشود. و تف به شب که از روز هم بلند تر می شود وقتی حوصله سکوت و تنهایی و بیخوابی اش را نداری.که این سه ماه لعنتی که پر از خاطره های خوب است لجت را در بیاورد.دلت آن قدر برای بچگی تنگ بشود که نخواهی ریختش را ببینی.که دوست نداشته باشی یاد بی خیالی و خوش خیالی های قدیمی بیفتی.چهارده سالگی بی خیالی که باورش شده دنیا همیشه قشنگ و دوست داشتنی باقی می ماند،روزهای داغ تابستان را تا ابد می شود با یک قاچ خنک هندوانه شیرین تر کرد، و خوشبختی همیشه معنی اش زیر باد کولر لم دادن و مجله ورق زدن است...

نمی دانم عجیب هست یا نه که چهارده سالگی بیگناهت را به دلت راه ندهی.بگذاری پشت در بماند و با مشت و لگد به در بکوبد و آن قدر گریه کند تا چشم هایش سرخ بشود و همه ی این الکی خوشی ها از دماغش در بیاید.و بعد هم راهش را بکشد برود توی این زندگی جدی و بی رحم گم و گور بشود،و اصلاْ چشمش کور!

نمی دانم...

ولی...پنجره را باز بگذار تا باد کولر با پرده توی سیاهی شب قایم باشک بازی کند.و دلت را خوش کن که خانه های خالی تقویم را ضربدر بزنی.از هر طرف که دلت خواست... دلی که با چهارده سالگی اش قهر است.

...

چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۷


نوشته شده توسط کتایون در چهارشنبه 19 تیر 1387 و ساعت 02:07 ق.ظ
به همین سادگی | :.

همینه دیگه.یه مدتی که نمی نویسی از سرت می افته.برات سخت می شه.اگر عادت به تایپ کردن داشته باشی تازه جزو خوشبخت ترین هایی ! که لازم نیست بنویسی و خط بزنی.اون هم وقتی که انگار مغزت خالیه.که انگار صد ساله به هیچی فکر نکردی.

امشب نوشتم که نگندم.که یادم نره نجوایی هم هست.این قدر که اعتقاد داشتم و دارم به نوشتن.که حتی وقتی بزرگ ترین تفریحم شده باشه زیر و رو کردن نامه های قدیمی دوست و آشناها؛باز هم باید بنویسم.حتی بی دغدغه ترین آدمهایی دنیا هم باید بنویسن.این شعار منه توی زندگی!

دوران کودکی و نوجوانی خیلی نامه باز بودم.فکر نمی کنم فامیلی دوستی آشنایی همکلاسی مونده باشه که من حداقل یه بار با نامه غافلگیرش نکرده باشم.برای همین یه پاکت بزرگ دارم پر از نامه ها و کارت تبریکهای مختلف و رنگارنگ و جورواجور از دوستان قدیمی یا مجله ها و روزنامه های مختلف.توشون چیز های جالب و قدیمی پیدا می شه که خیلی خاطره انگیزن.

بعضی چیزا با همه سادگیشون برات یه دنیا خاطره اند.وقتی می بینیشون یهو انگار موسیقی قشنگی برای تو نواخته می شه و اون فیلم معروف خاطره ها فقط و فقط برای تو به نمایش در میاد.آخِی.یازده سال پیش، در چنین روزی...

                                                    ...

یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷


نوشته شده توسط کتایون در یکشنبه 26 خرداد 1387 و ساعت 02:06 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ به یاد قیصر امین پور+ انگار یک جای کار می لنگد+ شهر قشنگ+ طعم خوب خاطره+ خیال خام+ ذوق و بی ذوقی+ قطار می رود،تو می روی،تمام ایستگاه می رود+ درخت و آسمان+ به آرامی یک مرثیه+ به همین سادگی+ به یاد باران+ نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد+ امروز روز آخر بود...+ !!!+ تا بدانم همچنان هستم...

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 ...