انگار یک جای کار می لنگد | :. ,
"همیشه یک جای کار می لنگد".این را"روباه"داستان شازده کوچولو گفته بود.حق با اوست.قطعا یک چیزهایی سر جای خودش نیست.نیست که وقتی از سالن سینمای نمایش دهنده فیلم"دعوت"بیرون می آیی با تعجب نگاه دوباره ای می اندازی روی پوستر سردرسینما تا مطمئن شوی کارگردان این فیلم ابراهیم حاتمی کیاست.فیلمی که با وجود چنین سوژه بکری،فیلمنامه ندارد،بازی ندارد،میزانسن ندارد،ریتم ندارد.و در یک کلام هیچ ردپایی از حاتمی کیا در آن نیست...و دلت می سوزد.
و دلم می سوزد.دلم می سوزد آقای حاتمی کیا.برای آن اعتبار چندین ساله که با اهمال کاری و یا شاید وسوسه ای از دست می رود.چه کسی می تواند تصور کند خالق عاشقانه ترین و عارفانه ترین دیالوگ های سینمای بعد از انقلاب بتواند مبتذل ترین و سخیف ترین دیالوگ های این دوره را هم بنویسد و کارگردانی کند.کاش تصویر خود شما را در فیلم ندیده بودم که باورم نشود این فیلم ،فیلم شماست.که آن همه خاطره خوب و احساس تقدسی که  نسبت به از کرخه تا راین،بوی پیرهن یوسف،آژانس شیشه ای ،ارتفاع پست و خاک سرخ دارم از کف ندهم.
موقع نوشتن این مطلب فقط دارم به این فکر می کنم که اگر حاج کاظم،عباس یا فاطمه ی "آژانس"،مرتضی"موج مرده"،یا دایی غفور"بوی پیرهن یوسف" اینجا بودند چطور می توانستید توی چشمشان نگاه کنید.و چطور و با چه انگیزه ای می شود کمر به نابودی آن همه معنویت بست.
هنوز بغض نگاه حاج کاظم در یادم هست آن وقتی که پشت در آژانس با سلمان مچ انداخت.در نگاه من سلمان تا ابد برنده بود چون تا ابد می توانست مغرور باشد به"پسر حاج کاظم بودن".
آقای حاتمی کیا،نسل ما سلمان های نسل شماییم.زمینمان نزنید جوری که تاب برخاستن نداشته باشیم.

شنبه 6 مهر 1387

نوشته شده توسط کتایون
شهر قشنگ | :. ,

این چند روز رفته بودم ماکو.شهری که شبیه رویاهاست...

عکس های سفرم اینجاست.

.

جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۸۷


نوشته شده توسط کتایون
طعم خوب خاطره | :. ,

چند بار خیز برمی دارم تا "مثلا نقدی" بنویسم به فیلمنامه "ترانه مادری". پیرنگ وگره و ریتم و... .

تلویزیون پشت صحنه اش را پخش می کند و خانم فیلمنامه نویس را می شناسم. دلم کلی غنج می رود و بعد از ظهرهای تابستان 83را به یادم می آورد.خانم پارسافر،همکلاسی خوش اخلاق کلاس فیلمنامه نویسی که همیشه بعد از کلاس من را با ماشینش می رساند وبیشتر این فاصله نیم ساعته با گپ زدن درباره شخصیت های طرح هایمان پر می شود...

تصمیمم عوض می شود و می نویسم:

فیلمنامه ترانه مادری حتی حتی حتی اگر خیلی هم عالی نباشد،به عنوان اولین اثر نویسندگانش،فوق فوق فوق العاده است.

.

دوشنبه ۱۱شهریور ۱۳۸۷

.

نوشته شده توسط کتایون
خیال خام | :. ,

اشکال کار اینجاست که هیچ کداممان نمی ترسیم.تو از فراموش شدن و من از فراموش کردن.این روزگار لعنتی هم نمی ترسد.نمی ترسدآن قدر دور خودش بچرخد تا سرگیجه بگیرد.تا هی تکرار شود و تکرار شود و تکرار شود.تا هی دسته گل های رنگارنگ به آب بدهد و ما هی تف کنیم توی صورتش.

و باز هی تو از توی خاطره های من رد می شوی و من هی چشمهایم را می بندم.هی رد می شوی و من هی بهت فکر نمی کنم.تا اینکه سرم سنگین می شود.انگار در ذهنم تکثیر شده ای.بلند می شوم و قاب عکس را از روی دیوار بر می دارم ...حالا پاشیده شده ای روی سنگفرش خیس حیاط و در عوض من ذهنم خالی ست،سبک است؛ و بر می گردم توی اتاق بقیه اشک هایم را بریزم.و تو آن بیرون زیر باران هی هوا می خوری و تماشا می کنی روزگار چه شکلی از سر تقصیرمان می گذرد.

.

سه شنبه ۲۹ امرداد ۱۳۸۷



نوشته شده توسط کتایون
ذوق و بی ذوقی | :. ,

واژه خلاقیت هم تصویر زیبایی داره و هم معنای خوبی.اما ابداعاتی هم هستند که نه تصویر موجهی دارند و نه حتی معنای قابل درکی.

نقش های حک شده بر روی یکی از مارکهای بیسکویت که اسم نمی برم!!!

اصلا می شه فهمید چی هستن؟اینا آدم رو یاد چی میندازن جز بی ذوقی؟

...

.

جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸۷

 


نوشته شده توسط کتایون
نوشته های پیشین
+ انگار یک جای کار می لنگد+ شهر قشنگ+ طعم خوب خاطره+ خیال خام+ ذوق و بی ذوقی+ قطار می رود،تو می روی،تمام ایستگاه می رود+ درخت و آسمان+ به آرامی یک مرثیه+ به همین سادگی+ به یاد باران+ نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد+ امروز روز آخر بود...+ !!!+ تا بدانم همچنان هستم...+ با یک مقدار تاخیر...

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 ...